در تبريز و از دوران نوجوانى - يعنى از چهل سال قبل - علاقهاى خاص به شناخت افكار و انديشههاى سيدجمال الدين اسد آبادى داشتم. ترجمه خلاصه « خاطرات مخزومى پاشا » كه در تبريز، توسط كتابفروشى « دين و دانش » چاپ شده بود، سرآغاز آشنايى من با « سيد » شد... از آن پس، كتابخانه غنى محقق مجهول القدر، مرحوم واعظ چرندابى، با آثارى فراوان درباره سيد، « مركز مراجعات » من گرديد، تا آنكه روزى با راهنمايى مرحوم چرندابى، ترجمه نخستين اثر پيدا شده سيد را آغاز كردم كه سيد آن را درباره « اسلام و علم » و در پاسخ « ارنست رنان » نوشته بود. اصل آن به زبان فرانسه و در روزنامه فرانسوى « ژورنال دودبا » چاپ شده بود و در آن ايام به درخواست مرحوم چرندابى، توسط پرفسور حميداللَّه حيدرآبادى، به عربى ترجمه شده و با توضيحات مرحوم چرندابى در مجله « العرفان » چاپ صيدا - لبنان، درج شده بود. ترجمه من نخست در مجله « آستان قدس » كه به مديريت خطيب شهير، جناب فخر الدين حجازى از مشهد منتشر مىگرديد، درج شد و سپس به طور مستقل توسط كتابفروشى « سروش » تبريز انتشار يافت.
... پس از آنكه به قم آمدم، تحقيق درباره سيد ادامه يافت! و در همين رابطه هرچه كه درباره سيد در مطبوعات ايران و جهان نوشته مىشد، جمع آورى مىكردم و حتى مطالبى را پيدا كرده و در آرشيو خود جاى دادم كه تاريخ كتابت و چاپ بعضى از آنها، دهها سال قبل از تاريخ تولد من بود!... و در همين راستا، دامنه تحقيق و كنكاش گسترش يافت: بغداد، اسلامبول، قاهره، لندن، پاريس و هرجاى ديگر كه رفتم، يكى از مسائل مورد اهتمامم، كتابها، اسناد، عكسها، مقالات و مطالب مربوط به سيد بود... كه گزارش « كار » آن خود نياز به مقالى ديگر دارد...(1)
...بى شك نوشتههاى محققانه استاد محيط طباطبائى، مىتوانست يكى از منابع عمده مورد نياز تحقيق اصلى من درباره سيد باشد. بويژه كه استاد محيط، در مقالات خود به « نقل مطالب از ديگران » نمىپرداخت بلكه آنچه را كه خود در مدارك و اسناد نخستين در بلاد مختلفه يافته بود و يا در سفرهاى بيشمار، از شاگردان سيد، بدون واسطه شنيده بود، به تحرير مىكشيد و به همين سبب هم نوشتههاى استاد محيط، درباره سيد - مانند اغلب نوشتهها و آثارش - مستندتر و متقن تر بود.
جمع آورى اين مقالات، كه بعضى از آنها بهنگام « كودكى من » نوشته شده بود (2) تقريباً يك ربع قرن پيش، مرا به آشنايى حضورى با استاد محيط طباطبائى كشانيد و بالاخره من براى كسب اجازه از استاد براى نشر و اصلاح و تكميل آن مقالات چندين بار در سال 1348 تا 1350، به منزل استاد رفتم و سرانجام بخشى از مقالات جمع آورى شده استاد تا آنزمان، تحت عنوان « نقش سيد جمال الدين در بيدارى مشرق زمين » به سال 1350 از « قم » با مقدمه مبسوطى از ايشان منتشر گرديد. اين مجموعه، شامل 14 مقاله از استاد بود.
... دوستى ما با استاد، عليرغم اختلاف سن!، استمرار يافت و تواضع و فروتنى يا باصطلاح: اخلاق طلبگى ايشان مرا بيشتر جذب كرد و هر وقت فرصتى دست مىداد، به ديدار استاد مىرفتم، بويژه كه هرچندى يكبار، مقاله ديگرى از ايشان درباره سيد، بدستم مىرسيد كه بهانهاى مىشد براى تجديد ديدار...
در اينجا استاد محيط لبخندى از رضايت زد و گفت: اين در واقع از رگ سيادت است و من خوشحالم كه شما چنين مىانديشيد. اما نقل جملات آخرى كه بيان كرديد در جاهاى ديگر، هرگز به مصلحت نيست!، در روزگار بدى بسر مىبريم. ممكن است به عنوان مورخ يا محقق با شما تماس بگيرند و خداى نكرده گزارش نامطلوبى بدهند و اسباب دردسر فراهم كنند من خودم در دفاع از سيد از بسيارى فوائد و مزاياى صورى بى نصيب شدهام و حتى دانشگاه تاكنون مرا براى يك روز تدريس هم دعوت نكرده است تا چه رسد به امور ديگر... البته من خودم كاملا با شما هم عقيده هستم و آن را به شكل ديگرى هم در مقالهاى نوشتهام... و من هميشه نگران اين بودم كه دفاع از سيد پس از من استمرار نيابد و با خود مىگفتم آنرا چه كسى انجام خواهد داد؟ و اكنون خوشحالم كه بحمداللَّه راه ادامه دارد و متاع كفر و دين، بى مشترى نيست!... اگر آنها كه اشاره كرديد، در حق سيد ظلم مىكنند، كسى هم هست كه پاسخ بگويد.
گفتم: استاد، شما اين مطلب را كه اشاره كرديد، در چه تاريخى و در كجا نوشتهايد؟ استاد گفت: در سال 1354 كه حملات مطبوعاتى بر ضد سيد جمال الدين زياد شده و حاكى از يك توطئه بود، من مقالهاى نوشتم درباره « نقش سيد در سقوط استبداد » و در آنجا اين مطلب را، البته با بيانى ديگر، آوردهام... مقاله را از استاد گرفتم و بعدها، در مجموعه كامل مقالات ايشان درباره سيد جمال الدين، متن كامل آن را آوردهام، ولى نكته مورد اشاره را كه در آن مقاله آمده است، به تناسب نقل اين خاطره، در اينجا مىآورم. استاد محيط مىنويسد:
« ... پس از سىسال كوشش، در زندان طلائى عبدالحميد محبوس و معدوم شد، ولى تخمهاى كشته او در ايران و عثمانى و مصر و هند وافغانستان جوانه زد و ده سال بعد از مرگ او در وطن او ايران نهضت مشروطه آغاز و انجام پذيرفت و چند سال بعد از آن دستپروردگان او در اسالامبول دست به كار شدند و كسانى كه در حيات او از عهده تطبيق نظريات سياسى او در مصر و هند برنيامدند و مغلوب و منكوب و محبوس شدند، در حزب كنگره هند و حزب وفد مصر بنيان گذار حكومت ملى آزاد گشتند.
سيدجمال الدين در تاريخ ايران عامل ظهور تحولى شد و ملت ما را به راهى رهبرى كرد كه پس از آن در پيچ و خمهاى آن راه به سوى زندگاني افضل گام برمى دارد و هر روزى انتظار دارد كه به صورتى بهتر و حالتى برتر درآيد. من چهره سيد جمال الدين اسد آبادى را برگزيدهام زيرا عكس چهره او را در قانون اساسى و مطبوعات و فرهنگ جديد وهمه تشكيلات اساسى حكومت مشروطه وطن خود مىنگرم و عقيده دارم خدمتى كه او به ايران كرد، از نظر ارزش بالاتر از خدمتى بوده كه نادر و اردشير و يعقوب ليث و شاه اسمعيل به تاريخ ايران كردهاند و در رديف خدمت هوخشتره مادى و آرشاك پرتوى محسوب مىشود.
تعجب نفرماييد اگر در پيرامون اين اسم ساده، كوس و نقاره و طبل و عَلَمى ديده نمىشود و پيرامون عمامه او را هالهاى از نور نگرفته است. ولى حقيقت امراين است: كار سيد ار كارهايى كه پيشرو ماديان و سردار پير يويان با شمشير خود در افتتاح فصل جديدى در تاريخ ايران انجام دادند، مهمتر و از فصول مقدم برآن، گرامىتر و والاتر و سودمندتر بود.
سيد جمال الدين با تيغ زبان و نوك قلم خود زمينه سازى كرد و شالوده اصلى قبول حكومت مشروطه جديد را در ذهن علماى روحانى مملكت فراهم آورد و در ورزى كه علماى بزرگ تهران و عتبات در صدرد نهضت مشروطه قرار گرفته بودند. معلوم شد حُسن ظن و حدس صائب سيدجمالالدين درباره عنصر مشروطه ساز ايران به خطا نرفته بود و از حركت تمرد تنباكو تا مهاجرت به قم و پشتيبانى علما از مشروطه خواهان در برابر كودتاى باغ شاه، همه جا روح او راهنماى كسانى بود كه هر يك در مقام مقتدى الانامى قرار داشتند. آرى سيد با فكر روشن و توانا و اراده نيرومند و عقيده ناب و زبان گويا و قلم نيرومند، كارى را در خاورميانه عملى ساخت كه در نقاط ديگر جهان به كمك توپ و تفنگ ميسر نمىشد». (مراجعه كنيد به چاپ جديد كتاب استاد محيط، صفحه 92-91).
... جمع آورى مقالات استاد ادامه يافت تا آنكه بالاخره به 32 مقاله رسيد... چاپ اول آن كتاب شامل 14 مقاله از استاد بود، اما چاپ دوم، شامل همه مقالات... و من حتى در بحران « موشك باران تهران » به سراغ استاد مىرفتم تا مقالاترا تكميل كنم... روزى صبح زود به منزل استاد رسيدم كه عصر روز قبل، سومين موشك آن منطقه، اطراف منزل ايشان را ويران كرده بود. استاد گفت: پسر عم بزرگوار! من عمر خود را كردهام و در اين موشك باران هم خدا را مانند هميشه سپاسگذارم، اما بايد بگويم كه سه طرف منزل ما تاكنون چندين موشك خورده و اطراف منزل ما گويا اغلب جاها تخريب شده و يا تخليه كردهاند، موشك چهارمى هم شايد برسد و به عمر ما پايان بدهد، شما اين ايام اين طرفها نياييد!
...استاد خواست كه غلطگيرى يا تصحيح سوم كتاب « سيدجمال الدين و بيدارى مشرق زمين » را خود انجام دهد. با آن حال ضعف و پيرى، متجاوز از سيصد صفحه كتاب در ديد و اصلاح كرد. در موقع مرجوع كردن آن، يادداشتى در مورد چگونگى قواعد املائى از ديدگان ايشان، براى مراعات در اصل كتاب، ضميمه بود كه در بالاى آن يادداشت مرا « دكتر »! ناميده بود!...در ملاقات بعدى، گفتم: استاد! من « دكتر » نيستم، فقط طلبهاى از قم... خنديد و گفت: دكتر امروز « لقب » شده براى كسانى ك سواد و معلوماتى دارند و متأسفانه كسانى كه اين لقب را ندارند، از تدريس و اشتغال در محافل علمى و دانشگاهى، عملاً محروم هستند. براى نمونه خود را مثال مىزنم كه دانشگاه تهران از روز تأسيس تا به امروز « نامحرمى » جز من نداشته است، علت آنهم گويا اين است كه دكترى ندارم! ولى شاگردان من كه اين ورقه را اخذ كردهاند، الان استاد شدهاند... بهرحال گروهى از آنهاييكه در دانشگاه، امروز به شاگردان خود، درجه دكترى مىدهند، خود شاگردان من هستند، و من هم فكر كردم كه حق داشته باشم در نامهاى، اين لقب را كه گاهى افتخارى به نااهلان مىدهند، يكبار هم به اهل آن بدهم! گفتم: استاد! از حسن ظن شما سپاسگذارم ولى اجازه بدهيد كه تا دور از القاب و عناوين دانشگاهى و حوزوى!، آزاد بمانم!...
ولى بعد ديدم در مقدمه جديدى كه بر چاپ تكميل شده كتاب خود نوشته و بر چاپخانه فرستادهاند، چنين نوشتهاند: « ... جناب حجت الاسلام سيدهادى خسروشاهى از فضلاى فعال و صاحب كمال حوزه علميه قم كه نسبت به سيد جمال الدين از تعلق خاطر خاصى برخوردار بودهاند... از درك محضر فقهاى بزرگ حوزههاى علميه فيض بردهاند و به درك اجازات مهم در اين زمينه نايل شدهاند، اكنون سالها است كه از بركت ذوق و علاقه به سيد جمال الدين و حركتهاى اسلامى معاصر، در امر تاريخ ايران و اسلام سعى و اهتمام خاصى به كار بردهاند و توفيق تحقيق و تتبع و صاحب نظرى در اين موضوع را هم مزيد توفيقات قبلى ساختهاند... ». (سيد جمال الدين و بيدارى مشرق زمين، چاپ دفتر نشر، صفحه 13-12).
صفحات -> 1 - 2