• صفحه اصلي
  • زندگينامه
  • كتابها
    • كتب فارسي
    • كتب عربي
    • دانلود كتاب
  • مقالات
    • سياسي
    • فرهنگي
    • تاريخي
  • مصاحبه
    • سياسي
    • فرهنگي
    • تاريخي
  • خاطرات
    • علما و مراجع
    • شخصيت هاي داخلي
    • شخصيت هاي بين المللي
  • آلبوم
    • شخصيتهاي بين الملي
    • شخصيتهاي ايراني
    • علما و مراجع
    • كنفرانسها
    • مصر
    • واتيكان
    • متفرقه
  • ويژه نامه
  • اخبار
    • اخبار سايت
    • اخبار فرهنگي
  • پيوندها
  • تماس با ما

ويژه نامه

يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه
يادمان استاد خسروشاهي رحمت الله عليه

تبليغات

پايگاه اطلاع رساني مركز بررسي هاي اسلامي جستجوي كتاب در كتابخانه مركز بررسي هاي اسلامي نرم افزار مجموعه آثار استاد خسروشاهي در نور فروش اينترنتي كتب انتشارات كلبه شروق

مطهري، ايدئولوگ انقلاب

نوع خاطره : شخصيت هاي داخلي ,
راوي : استاد سيد هادي خسروشاهي


اشاره: استاد سيد هادى خسروشاهى، از محققان دير آشنا، يكى از همراهان قديمى استاد شهيد، حضرت آيت‏اللّه مرتضى مطهرى (ره) است كه سابقه آشنايى‏شان به 35 سال پيش باز مى‏گردد . به مناسبت سالگرد شهادت استاد و در هفته بزرگداشت آن فقيد بزرگ و اسطوره علم و فضيلت، گفتگويى با آقاى خسروشاهى صورت گرفت كه خاطرات زيادى از ايشان دارند كه اين خاطرات در واقع بخشى از تاريخ معاصر مااست. با اين يادآورى كه بحث حاضر، تنها گوشه‏اى از خاطرات ايشان را باز مى‏تاباند، گفتگوى تفصيلى با ايشان را به فرصت‏هاى آتى موكول مى‏كنيم . آنچه در پى از نظر گرامى‏تان مى‏گذرد، نتيجه اين گفتگوى كوتاه است . روزنامه « اطلاعات » 3/15/1370

آقاى خسروشاهى كمى از آشنايى خودتان با شهيد مطهرى، تفكرات اجتماعى - سياسى، ويژگيهاى اخلاقى آن مرحوم را براى ما تعريف كنيد. 
البته سئوال را بايد در دو بخش جواب داد: آغاز آشنائى و چگونگى تفكرات شهيد مطهرى... من وقتى كه از تبريز براى ادامه تحصيل به حوزه علميه قم آمدم مرحوم مطهرى به تهران رفته بودند و البته از لحاظ تحصيلى و سنّى هم در مرحله‏اى نبودم كه اگر ايشان در قم بودند، بلافاصله بتوانم با ايشان الفتى پيدا كنم، ولى يكى دو سال بعد، يعنى شايد از سال 1335 آشنائى من با آن مرحوم آغاز شد و از آن پس در جلسات انجمن‏هاى اسلامى دانشجويان تهران، يا مراسمى كه از سوى انجمن‏هاى اسلامى در دانشگاه تهران و كرج و غيره تشكيل مى‏گرديد، همراه مرحوم آيت‏اللّه طالقانى و ديگر بزرگواران خدمت ايشان مى‏رسيدم و بعدها در حسينيه ارشاد و سپس در سفرهاى متعدد حج، كه به دعوت مرحوم شهيد مطهرى اينجانب نيز جزء « هيئت علمى حسينيه ارشاد » شركت مى‏كردم، در واقع شب و روز با آن مرحوم بودم و در اين سفرها بيشتر با فضائل علمى، اخلاقى، وارستگى، پاكى و بى آلايشى ايشان آشنا شدم .

در سالهاى پيش از پيروزى انقلاب اسلامى هم كه ايشان هفته‏اى دو روز براى تدريس به حوزه قم مى‏آمدند، بيشتر با ايشان مأنوس بوديم اين دوران آثار علمى و پربارى از ايشان بيادگار دارد كه بعضى از آنها چاپ شده است. مانند: « درسهائى از نهج البلاغه »، « حركت و زمان »، « فلسفه تاريخ » و « ماركس و ماركسيسم » . در مورد چگونگى تفكر اجتماعى - سياسى شهيد مطهرى بايد گفت كه اين امر از چگونگى حضور علمى ايشان در صحنه‏هاى مبارزات اجتماعى - سياسى بيشتر نمودار مى‏گردد. بنيان گذارى حسينيه ارشاد همراه تنى چند از صاحب فكران، تأليفات، مقالات و سخنرانيهاى ايشان در اجتماعات، بويژه در « جلسات ماهانه » و سپس حسينيه ارشاد مى‏تواند نشان دهنده چگونگى تفكر و عمق بينش اجتماعى - سياسى ايشان باشد .

در كلّ مى‏توان گفت كه شهيد مطهرى معتقد بود كه « عمل سياسى » بدون « پشتوانه ايدئولوژيك » نتيجه مطلوب را نخواهد بخشيد و از اين نقطه نظر بود كه بموازات همكارى در فعاليتهاى مخفى سياسى، با سخنرانيهاى پر محتواى خود به روشنگرى جوانان مى‏پرداخت و با آثار علمى، فلسفى، اجتماعى در تداوم و تكامل اين روشنگرى مى‏كوشيد: و همانطور كه خود روزى بر من تعريف مى‏كرد، اگر وقت ايشان را، تدريس ساليان دراز در دانشكده الهيات آنزمان نمى‏گرفت، مى‏توانست در خلق آثار علمى - فلسفى - اجتماعى بيشترى موفق شود .

در كار سياسى، شهيد مطهرى علاوه بر اينكه در اغلب جريانات، حضور كامل داشت، با توأم ساختن آن با پشتوانه كار ايدئولوژيك، بنظر من نقش مؤثرترى را ايفاء مى‏كرد و اين منتهاى ساده انديشى است كه ما فكر كنيم چون مرحوم مطهرى ساليان دراز در زندان رژيم طاغوت نماند! پس حضور عملى در صحنه سياسى و مبارزاتى نداشته است...بنظر من حضور عملى در مسائل سياسى، همگام با كار علمى، فلسفى و تحكيم پايه‏هاى فكرى بمراتب مفيدتر واصولى‏تر از كار صرفاً سياسى است .

اصولاً تأثير و نقش شهيد مطهرى را در دراز مدت، مى‏توانيم با كار فلاسفه‏اى چون « افلاطون »، « هگل » مقايسه كنيم. اين دو گر چه فيلسوف بودند و كار صرفاً فلسفى انجام مى‏دادند، ولى بخوبى مى‏دانيم كه انديشه‏هاى افلاطون درباره حكومت و سياست موجب پيدايش حكومتها و مكتب‏هاى سياسى گرديد و يا فلسفه ماركسيسم كه در عمق يك فلسفه صرفاً سياسى است و همچنين نظام كمونيستى، از بطن فلسفه هگلى بيرون آمد... و بنظر من شهيد مطهرى هم در ايران، اين چنين نقش مهمى را بعهده داشت، گر چه ما بعلت همزمانى باايشان، ارزيابى دقيقى از اين امر تاكنون نكرده‏ايم و هنوز هم « شعار سياسى » را بر « شعور سياسى »! ترجيح مى‏دهيم يا ملاك: « انقلابى بودن » را فقط در طول مدت زندانى بودن! افراد مى‏جوييم كه بنظر من اين يك نوع ساده انديشى و تبعيت از جو سازيهاى عاميانه است... اگر در روايت هست كه به « طول سجود » افراد نگاه نكنيد بلكه بر امانت و صداقت آنها بنگريد، در مبارزه هم « طول زندان » نبايد معيار « مبارز بودن » باشد بلكه تأثير و نقش افراد بايد ملاك داورى باشد .

بهر حال من در اثر كثرت معاشرت با شهيد مطهرى، گرچه هيچوقت توفيق شاگردى و حضور در كلاس درس ايشان را نيافتم، خود را « نوعى شاگرد » ايشان مى‏دانم و با توجه به اينكه ايشان تا آخر روحيه طلبگى را حفظ نمود و خود را يك سر و گردن برتر از ديگران فرض نمى‏كرد! جلسات دوستانه ايشان هم همواره آميخته با نوعى درس و افاضات علمى بود.

از ويژگيهاى شهيد مطهرى اهميت دادن به انديشه و تفكر بود. ايشان به مسئله « فكر » ارج مى‏نهاد و خود هم واقعاً يك متفكر بود و از هر موقعيتى هم براى نشر انديشه استفاده مى‏كرد و براى همين بود كه مى‏بينيم، متفكر و فيلسوفى مانند مطهرى كتاب « داستان راستان » را كه مجموعه‏اى از قصه‏هاى واقعى است مى‏نويسد و عليرغم اعتراض دوستان معتقد مى‏شود كه « خود بزرگ نشان دادن » هنر نيست. نشر « هدف » مهم است چه در لباس داستان و چه در پوشش اصول فلسفه و روش رئاليسم!...

و دقيقاً از همين نوع انديشه برخاسته بود كه شهيد مطهرى هوادار بحث و گفتگو با هر گروه و فرقه‏اى بود. و خوب بخاطر دارم كه در همين رابطه، عليرغم مخالفت شديد بسيارى از دوستان، در مجله « زن روز » آن ايام، كه راهنمائى‏هاى بر « سر چهار راه » آن زشت ‏ترين و بى شرمانه‏ترين روش‏ها را بر دختران و زنان ايران ارائه مى‏كرد. و در واقع زنان و دختران را بر سر چهار راهها مى‏كشانيد!، ايشان مقالاتى مى‏نوشت و معتقد بود كه بايد دلايل و مطالب ما در مجله خود آنها هم منتشر گردد، تا خوانندگان آنها بدانند كه ما چه مى‏گوئيم!...

باز بيادم هست كه در همين زمينه، ايشان در پاسخ اعتراض يكى از دوستان كه مى‏گفت: « مقالات شما باعث مى‏شود پاى « زن روز » به خانه‏هاى مسلمانان هم باز شود و موجب فساد دختران جوان گردد »! گفتند: اگر خانواده‏هاى مسلمان با خواندن چند شماره « زن روز » فاسد بشوند، بايد در تربيت كامل آنها كوشيد و بايد باين نكته هم توجه داشت كه زن روز قبل از نشر مقالات من در تيراژى بالاى صد هزار منتشر مى‏گرديد، يعنى در ميان صد هزار خانواده ايرانى و اغلب مسلمان، راه دارد و من با نوشتن مقالاتى در اين مجله، حرفهاى خودمان را به ميان صد هزار خانواده مى‏برم كه مسجد يا حسينيه نمى‏آيند.

بعد افزود: قرآن مجيد درباره مشركين مى‏فرمايد: لم يكن الذين كفروا من اهل الكتاب منفكين حتى تأتيهم البينه: اين آيه علاوه بر تفاسيرى كه شده معنى جالبى هم دارد و آن اينكه تا شما براى مشركين دليل و برهان نياوريد و با آنها به بحث آزاد ننشينيد، دست از كار و راه خود بر نمى‏دارند و اين خود دليل روشنى است كه قرآن به انديشه وگفتگوى همراه با دليل و برهان، اهميت مى‏دهد و آنرا جدى تلقى مى‏كند و در واقع طرح كردن يك موضوع به طرق استدلالى و منطقى، به تعبير قرآن مى‏تواند در جهت دادن به زندگى انسان، و تغيير مسير و كيفيت آن، عامل سازنده و اصلى باشد .

در واقع همكارى با مجله زن روز را ايشان بخاطر مصالح برتر، رد نمى‏كرند و عليرغم فشار و يا تهمت به اين كار ادامه دادند؟
بكارگيرى اصطلاح همكارى با مجله « زن روز » را من درست نمى‏دانم. بايد اين تعبير را اول تصحيح كرد. نوشتن مقاله در مجله يا نشريه‏اى را، اگر در راستاى اهداف اصلى آن مجله نباشد، نمى‏توان همكارى ناميد، بلكه وقتى كاملاً بر خلاف اهداف گردانندگان آن مجله باشد، بايد آنرا نوعى مبارزه از درون ناميد و بهر حال اين مقالات در سال 45 و 46 در مجله زن روز درج شد .
قصه را من يكبار هم در يكى از سفرهاى حج، كه آقاى مهندس معين‏فر هم حضور داشت و خود از مخالفين سرسخت نوشته شدن اين مقالات در مجله زن روز بود، از شهيد مطهرى پرسيدم ايشان گفتند: شما كه بهتر از من از محتواى مجله زن روز آگاهيد. در اين مجله مقالاتى منتشر مى‏گرديد كه در واقع در تحريف و يا رد تفكر و بينش اسلامى درباره حقوق زن بود و من به پيشنهاد يك شخصيت روحانى بعنوان بيان حقايق، مقالاتى نوشتم.
 
اين مجله تيراژ وسيعى داشت و در ميان اغلب خانواده‏ها رخنه كرده بود. سكوت در مقابل اباطيل آنها غير منطقى و حتى غير مشروع بود. بهر حال من با نوشتن اين سلسله مقالات، در واقع به نشر حقايق در ميان خوانندگان آن مجله پرداختم... و البته اتهامات زيادى نصيب ما شد و همانطور كه مى‏بينيد دوستان هم مخالفت كردند كه كار ما نوعى تأييد مجله است، اما توجه نداشتند كه من در نقد و رد مطالب مندرج در مجله چيز مى‏نوشتم نه در تأييد محتواى آن... و بهر حال ايشان عليرغم تهمت‏ها و فشارها و مخالفت‏ها به تكليف خود عمل كردند و 33 مقاله در زن روز منتشر كردند كه بعدها بشكل كتابى منتشر گرديد.
 
از لحاظ فلسفى مرحوم مطهرى چه نوع فكرى داشت و ويژگى ايشان در مسائل فلسفى چيست؟
اين سئوال را قاعدتاً بايد شاگردان استاد مطهرى پاسخ دهند ولى بطور كلى و با توجه به شناخت كلى مى‏توان گفت: در اواسط قرن يازدهم هجرى صدرالمتألهين شيرازى با مطرح ساختن نظرات خود در قبال فلسفه اشراق و فلسفه مشاء تحولى عظيم در فلسفه اسلامى بوجود آورد كه در تاريخ اين دانش، مكتب او به حكمت متعاليه نامگذارى شد . اكثر فيلسوفان و متفكران متأخر و معاصر، و اساتيدى مانند امام خمينى و علامه طباطبائى كه شهيد مطهرى از خرمن پر فيض آنان بهره‏مند شده بر همين شيوه گام برداشته و به نقد و بررسى و تجزيه و تحليل آن نظريات پرداخته‏اند و قهراً استاد هم پيرو اين مكتب بود و از نكات گرانبهاى اين مكتب فلسفى، كه پاسخگوى بسيارى از پرسشهاى بغرنج فلسفى است بهره‏مند بود .

در اين مكتب تنها « هستى » اصيل و« چيستى »ها همه امور فرضى و اعتبارى است و اين اصل را مى‏توان زير بناى فلسفه مزبور دانست. بر اين اساس حركت در نهاد و واقعيت اشياء وجود دارد و جهان به تمامى ذات خود در حركت است نه آنكه تحول و تغيير تنها در چگونگى عالم باشد . شهيد مطهرى در مباحث مختلف اين فلسفه صاحب نظريّات ابتكارى بود و براى نمونه مى‏توان به مباحث وحدت و كثرت و مباحث علت و معلول در توضيحات اصول فلسفه مراجعه نمود.

نگرش شهيد مطهرى نسبت به انسان بر اساس اصل فطرت است، البته اين خود يك نكته قرآنى است. آنجا كه در سوره روم مى‏فرمايد: فاقم وجهك للدّين حنيفا فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدّين القيّم ولكن اكثر الناس لايعلمون (30-30) و استاد آنرا به عنوان يك اصل مهم فلسفى نسبت به انسان مطرح مى‏سازد واز آن برداشتى ويژه خويش دارد و كليه مسائل تربيتى و اخلاقى اعم از فردى و اجتماعى و بالاخره آنچه را كه مربوط به كمال فرد و جامعه انسان است، بر اين اساس تبيين و توجيه مى‏شود .

شهيد مطهرى عليرغم پيشينيان خود معتقد بود كه انسان در آغاز تولد از هيچگونه شناختى بنحو بالفعل برخوردار نيست بلكه بالقوه محض است ولى كمالات نهائى او بر اساس يك خط معينى بالقوه در نهاد او گذاشته شده است و چنين استعدادى را دارد كه در نهايت امر در صورتيكه تحت شرائط صحيح تربيتى قرار گيرد، به آن كمالات برسد. بر اساس اين تفكر كليه كمالات انسان اينگونه نيست كه از خارج دريافته باشد بلكه در هر مرحله‏اى از كمال همان نهاد اوست كه رشد نموده و شكوفا گشته است. همچون بذر و هسته گل كه در اثر تربيت رشد مى‏نمايد و دسته گل مى‏گردد. ايشان معتقد بودند كه اين است معناى آنچه كه در فرهنگ اسلامى با كلمه فطرت از آن تعبير شده و البته نتايج و ثمرات زياد در فلسفه اخلاقى و نيز در جامعه شناسى بدست خواهد داد كه اينك جاى بحث آن نيست .

متأسفانه مرحوم مطهرى در زمان حيات خويش موفق نشد كه تمامى انديشه خود را مطرح كند و يا حتى آثار مكتوب خويش را آماده چاپ سازد، ولى پس از شهادت ايشان، برادرانى از شاگردان استاد با تشكيل « شوراى تنظيم آثار شهيد مطهرى » بر آن شدند كه آنها را جمع آورى و آماده طبع سازند و خوشبختانه تاكنون در اين زمينه نسبتاً موفق بوده و بخش‏هايى از آثار چاپ نشده استاد را در اختيار دانش پژوهان قرار داده‏اند .

در مورد مسائل عرفانى و سير و سلوك استاد شهيد مطهرى شما چه اطلاعاتى داريد، چون در آثار باقيمانده از شهيد مطهرى رسائل عرفانى، مانند رسائل امام خمينى و يا علامه طباطبايى ديده نمى‏شود تا در اين زمينه‏معيارى باشد؟
البته اين امر، نفى سير و سلوك و مقامات معنوى شهيد مطهرى را نمى‏كند. مسئله سير و سلوك و گرايش شديد ايشان به عرفان، رابطه مستقيم با مكتب عرفانى اساتيد و بينش فلسفى خود شهيد مطهرى دارد و در بررسى آثار ايشان،گاهى اشارتهايى ديده مى‏شود كه اين حقيقت را ثابت مى‏كند.

اجازه بدهيد در اين رابطه، مطلبى را كه ايشان خود نوشته‏اند، نقل كنيم. شهيد مطهرى در مقدمه يكى از كتابهاى خود مى‏نويسد: « به ياد دارم كه از همان آغاز طلبگى كه در مشهد مقدمات عربى مى‏خواندم، فيلسوفان و عارفان و متكلمان - هر چند با انديشه‏هاشان آشنا نبودم - از ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظرم عظيم‏تر و فخيم‏تر مى‏نمودند، تنها به اين دليل كه آنها را قهرمانان صحنه اين انديشه‏ها مى‏دانستم. دقيقاً به ياد دارم كه در آن سنين كه ميان 13 تا 15 سالگى بودم در ميان آن همه علماء و فضلا و مدرسين حوزه علميه مشهد فردى كه بيش از همه در نظرم بزرگ جلوه مى‏نمود و دوست داشتم به چهره‏اش بنگرم و در مجلس درسش بنشينم مرحوم آقا ميرزا مهدى شهيدى رضوى مدرس فلسفه الهى در آن حوزه بود، آن آرزو محقق نشد، زيرا آن مرحوم، در همان سالها( 1355 قمرى) درگذشت .

پس از مهاجرت به قم گمشده خود را در شخصيتى ديگر يافتم، همواره مرحوم آقا ميرزا مهدى را به علاوه برخى مزاياى ديگر در اين شخصيت مى‏ديدم، فكر مى‏كردم كه روح تشنه‏ام از سرچشمه زلال اين شخصيت سيراب خواهد شد. اگر چه در آغاز مهاجرت به قم، هنوز از مقدمات فارغ نشده بودم و شايستگى ورود به « معقولات » را نداشتم. اما درس اخلاق كه به وسيله شخصيت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته مى‏شد و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمى، مرا سرمست مى‏كرد. بدون هيچ اغراق و مبالغه‏اى اين درس مرا آن چنان به وجد مى‏آورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد، خودم را شديداً تحت تأثير آن مى‏يافتم. بخش مهمى از شخصيت فكرى و روحى من در آن درس، و سپس در درسهاى ديگرى كه در طى دوازده سال از آن استاد الهى فرا گرفتم انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و مى‏دانم. راستى كه او « روح قدس الهى » بود.

تحصيل رسمى علوم عقلى را از سال 23 شمسى آغاز كردم... در سال 29 در محضر درس حضرت استاد علامه كبير آقاى طباطبائى روحى فداه كه چند سالى بود به قم آمده بودند و چندان شناخته نبودند، شركت كردم و فلسفه بو على را از معظم‏له آموختم و در يك حوزه درس خصوصى كه ايشان تشكيل داده بودند نيز حضور يافتم.  كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم، در آن مجمع پر بركت پايه گذارى شد... »(1) علاوه بر سرمستى و وجد از « درس معارف و سير و سلوك » امام، شهيد مطهرى در كتاب ديگرى، تحت عنوان: « خاطره‏اى خوش و جاويد » مى‏نويسد:  « يادم هست در زمانى كه در قم تحصيل مى‏كردم، يك روز خودم و تحصيلاتم و راهى را كه در زندگى براى تحصيل انتخاب كرده‏ام ارزيابى مى‏كردم، با خود انديشيدم كه آيا اگر به جاى اين تحصيلات، رشته‏اى از تحصيلات جديد رإ؛ّّ پيش مى‏گرفتم بهتر بود يا نه؟ طبعاً با روحيه‏اى كه داشتم و ارزشى كه براى ايمان و معارف معنوى قائل بودم اوّلين چيزى كه به ذهنم رسيد اين بود كه در آن صورت وضع روحى و معنوى من چه مى‏شد؟ فكر كردم كه الآن به اصول توحيد و نبوت و معاد و امامت و غيره ايمان و اعتقاد دارم و فوق العاده اينهارا عزيز مى‏دارم، آيا اگر يك رشته از علوم طبيعى و يا رياضى و يا ادبى را پيش گرفته بودم چه وضعى داشتم ؟

بخودم جواب دادم كه اعتقاد به اين اصول و بلكه اساساً روحانى واقعى بودن وابسته به اين نيست كه انسان در رشته‏هاى علوم قديمه تحصيل كند. بسيارند كسانى كه از اين تحصيلات محرومند و در رشته‏هاى ديگر تخصص دارند، امّا داراى ايمانى قوى و نيرومند هستند و عملاً پرهيزكار و احياناً حامى و مبلغ اسلامند و كم و بيش مطالعات اسلامى هم دارند، و احياناً ممكن بود من هم در آن رشته‏ها بر زمينه‏هائى علمى براى ايمان خود دست مى‏يافتم بهتر از آنچه اكنون دست يافته‏ام.

آن ايّام تازه با حكمت الهى اسلامى آشنا شده بودم و آنرا نزد استادى كه بر خلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته صرفاً يك سلسله محفوظات نبود، بلكه الهيات اسلامى را واقعاً چشيده و عميق‏ترين انديشه‏هاى آنرا دريافته بود و با شيرين‏ترين بيان آنها را بازگو مى‏كرد مى‏آموختم، لذت آنروزها و مخصوصاً بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره‏هاى فراموش ناشدنى عمر من است.

در آنروزها با همين مسئله كه آن ايام با مقدمات كامل آموخته بودم، قاعده معروف الواحد لا يصدر منه الا الواحد را آنطور كه يك حكيم درك مى‏كند درك كرده بودم (لااقل بخيال خودم) نظام قطعى و لايتخلف جهان را با ديده عقل مى‏ديدم، فكر مى‏كردم كه چگونه سؤالاتم و چون و چراهايم يك مرتبه نقش بر آب شد؟ و چگونه مى‏فهمم كه ميان اين قاعده قطعى كه اشياء را در يك نظام قطعى قرار مى‏دهد و ميان اصل لا مؤثر فى الوجود الا اللّه منافاتى نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا مى‏دهم، يعنى اين جمله را مى‏فهميدم كه الفعل اللّه و هو فعلنا و ميان دو قسمت اين جمله تناقضى نمى‏ديدم اگر بين الامرين برايم حل شده بود. بيان خاص صدرالمتألهين در نحوه ارتباط معلول با علّت و مخصوصاً استفاده از همين مطلب براى اثبات قاعده الواحد لا يصدر منه، الا الواحد فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده و بوجد آورده بود. خلاصه يك طرح اساسى در فكرم ريخته شده بود كه زمينه حل مشكلاتم در يك جهان بينى گسترده بود، در اثر درك اين مطلب و يك سلسه مطالب ديگر از اين قبيل، به اصالت معارف اسلامى اعتقاد پيدا كرده بودم، معارف توحيدى قرآن و نهج‏البلاغه و پاره‏اى از احاديث و ادعيه پيغمبر اكرم « صلى اللّه عليه و آله و سلم » و اهل بيت اطهار را در يك اوج عالى احساس مى‏كردم.

در اين وقت فكر كردم ديدم كه اگر در اين رشته نبودم و فيض محضر اين استاد را درك نمى‏كردم و همه چيز ديگرم چه از لحاظ مادى و چه از لحاظ معنوى ممكن بود بهتر از اين باشد كه هست، همه آن چيزهايى كه اكنون دارم داشتم و لااقل مثل و جانشين و احياناً بهتر از آن را داشتم، امّا تنها چيزى كه واقعاً به خود آنرا و نه جانشين آنرا داشتم همين طرح فكرى بود با نتايجش الآن هم بر همان عقيده‏ام ».(2)

پس بدين ترتيب اساتيدى چون امام خمينى و علامه طباطبائى، نقش عظيمى در تكوّن شخصيت علمى - معنوى شهيد مطهرى داشتند، و با اينكه شهيد مطهرى، چگونگى استفاده از درس معارف در محضر اساتيد خود را توضيح نمى‏دهد، ولى تعبيراتى كه آورده است نشان از مريدى و مرادى دارد و بهرحال چون مشرب فلسفى شهيد مطهرى، همان حكمت متعاليه ملا صدرا بود و اين كتب نقطه تلاقى فلسفه و عرفان و اوج قله معارف اسلامى است، نمى‏توان استاد شهيد را بر كنار از بخش اصلى اين مكتب كه مشهودات واشراق باطنى است بدور دانست و اغلب هواداران اين فلسفه از حاج ملاهادى سبزوارى گرفته تا علامه طباطبائى، خود عارف كامل و سالك و اصل بودند .

... اينكه مى‏بينيم شهيد مطهرى اين فلسفه را در چهار چوب فلسفى محض مطرح مى‏كند، اين امر در واقع مكتسب از روش استاد علامه طباطبائى است، زيرا كه اهل علم مى‏دانند كه علامه طباطبائى اهل سير و سلوك بود و از شاگردان برجسته مرحوم قاضى و آقا ميرزا جواد آقا ملكى بود، ولى اغلب آثار فلسفى چاپ شده ايشان استدلالى خالص و فلسفه محض است و البته جلسات درس عمومى ايشان نيز چنين بود، ولى در جلسات خصوصى شاگردان رشته عرفان عملى، استاد جلوه‏اى ديگر داشت . امام خمينى هم تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، در مجالس درس عمومى، از ورود در مسائل عرفانى و مطرح ساختن حقايق معارف اسلامى خوددارى مى‏كرد، ولى پس از انقلاب اسلامى، هم اجازه داد كه آثار مخطوط عرفانى ايشان منتشر گردد و هم در تفسير سوره حمد كه از تلويزيون پخش مى‏شد، ناگفتنى‏ها را گفت و اسرار هوايدا كرد تا آنجا كه سرانجام گفت:

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم                                                                           همچو منصور خريدار سر دار شدم

و يا آنكه نامه زندگى را به ساغر ختم كرد:

به ساغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه                                                             به پير صومعه برگو، ببين حسن ختامم را

بهر حال من در مورد شهيد مطهرى معتقدم كه ايشان از كشف مشهودات باطنى و اسرار الهى، بدلايل خاصى خوددارى مى‏كرد، در حاليكه بطور جدّى تا آخر عمر در اين زمينه هم كنجكاو بود و يا به تعبير ديگر مشغول تحقيق و پى جوئى بود و هر كجا اسمى از اهل سير و سلوك مى‏شنيد، بسراغ او مى‏رفت ، و براى همين منظور چند بار به من گفت كه مى‏خواهد اخوى مرا ملاقات كند و سرانجام هم با اشتياق فراوان به ديدار برادر بزرگم مرحوم آيت‏اللّه حاج سيد احمد خسرو شاهى كه از شاگردان برجسته و مبرز مرحوم آيت‏اللّه حائرى و آيت‏اللّه خوانسارى بود و در مدت اقامت در حوزه علميه قم اهل سير و سلوك بود، شتافت و از حضور در جلسه و حتى گفتگو با ايشان در مسائل عرفانى بوضوح لذت برد و حالت جذبه و شوق به او دست داد... اين گرايش در اواخر عمرش اوج بيشترى گرفته بود و با اينكه سعى و كوشش در پنهان كردن آن داشت، ولى رنگ رخساره خبر مى‏داد از سر ضمير...

و چگونگى حسن ختام ايشان را همسر شهيد مطهرى بر من تعريف كرد. ايشان مى‏گفت: مرحوم استاد اهل تهجّد بود ولى چند شب قبل از شهادت، آقاى مطهرى زودتر از موقع، ناگهان از خواب بيدار شد. حالت عجيبى داشت پرسيدم چه خبر شده است؟ نخست چيزى نفرمود، بعد كه من اصرار كردم، گفتند: من الان حضرت رسول را در خواب ديدم. جلو آمدند و مرا بغل كردند و سپس صورت مرا بوسيدند و من هم اكنون گرمى و حرارت بوسه حضرت را در صورتم احساس مى‏كنم... و بعد افزودند: بنظرم رسيد كه حضرت از من دعوت كردند و يا از كارم رضايت دارند... و چند روز بعد، به شهادت رسيدند و خواب ايشان تعبير شد .

شما در مورد سيد جمال الدين اسد آبادى مطالعات زياد داشته‏ايد، استاد مطهرى هم گويا در اين زمينه نظريه خاصى داشتند، در اين رابطه، مطلبى براى گفتن نداريد؟
مطلب براى گفتن زياد دارم، اما در يك گفتگو، بايد به اختصار پرداخت... در اين زمينه اتفاقاً با استاد مطهرى گفتگوها داشتيم و يك روز، پس از نشر كتاب « نقش سيد جمال الدين در بيدارى مشرق زمين » كه مجموعه مقالات استاد محمد محيط طباطبائى بود و به كوشش اينجانب در سال 1350 منتشر گرديد، استاد به قم آمده بودند و از كوشش من براى جمع آورى و نشر اين كتاب تقدير كرده و گفتند: نوشته‏هاى استاد محيط طباطبائى خود سند است و خوب كرديد كه آنها را جمع آورى نموديد. نشر اين مطالب براى استفاده جوانان ضرورى است... بعد افزودند كه بى شك سيد پيشتاز جنبش‏هاى اصلاحى قرن مااست و بايد انديشه‏هاى او را شكافت و منتشر نمود و سپس در اين زمينه مطالبى گفت و افزود: سيد بيمارى جوامع اسلامى را خوب تشخيص داده بود و خوب مى‏دانست كه تا سلطه خارجى هست، نياز به استبداد داخلى هم هست و براى همين بايد با هر دو جنگيد.

در مورد كيفيت مبارزه سيد، شهيد مطهرى گفت: سيد در بلاد اهل سنت بسراغ حكومتها و يا خود مردم مى‏رفت، چون مى‏دانست كه وابستگى علماى اهل سنت به حاكميت امكان مبارزه مستقيم را از آنها سلب كرده است اما در مورد علماى شيعه اعتقاد داشت كه چون اينها وابستگى ندارند و همواره نهاد مستقلى بوده‏اند، براى همين، هميشه با مردم بوده‏اند و از طريق اينها مى‏توان به مبارزه قدرتها و حكومتها رفت و از اينجا بود كه مى‏بينيم براى مبارزه با استبداد واستعمار، به علماى بزرگ و مراجع شيعه نامه مى‏نوشت و در روشنگرى آنان مى‏كوشيد. با اينكه خود سيد دچار گرفتارى و تبعيد و سرانجام زندان عملى بابعالى شد، ولى بذرى را كه پاشيده بود، در ميان ملتهاى مسلمان و در هر كجا بنحوى به ثمر رسيد .

پس از اين گفتگو، من در ديدار بعدى، دو سندى را كه در مورد تلمّذ سيد جمال الدين در نجف اشرف ونزد مرحوم آخوند ملا حسين قلى همدانى درجزينى و آشنايى و دوستى وى با آقا سيد احمد حائرى تهرانى، بدست آمده بود، به ايشان نشان دادم، خيلى شگفت زده شده و گفتند: بنظر من اين بُعد از زندگى سيد جمال الدين، از مهمترين ابعاد در زندگى وى محسوب مى‏شود و من تعجب مى‏كنم كه چرا تا كنون تحقيق جامعى در اين زمينه به عمل نيامده است... چون تلمّذ در مكتب انسان ساز آخوند ملا حسين قلى كه در واقع شخصيت واقعى سيد را ساخته است، مهمترين عنصر در اين زمينه بايد به حساب آيد.

بعدها شهيد مطهرى در كتابى كه بنام: « بررسى اجمالى نهضتهاى اسلامى در صد سال اخير » از ايشان بچاپ رسيده است، ضمن نقل مطالبى از كتاب استاد محيط طباطبائى و كتاب « اسلام و علم » ترجمه اينجانب، به اين نكته اشاره كرده و مى‏گويد: « اين بنده از وقتى كه به اين نكته در زندگى سيد پى بردم، شخصيت سيد در نظرم بعد ديگر و اهميت ديگرى پيدا كرد. » البته من اخيراً تحقيقى در اين زمينه بعمل آورده‏ام كه در شماره اول فصل نامه « تاريخ و فرهنگ معاصر » چاپ قم منتشر شده است .

با توجه به آشنايى شما با مرحوم مطهرى و مرحوم دكتر شريعتى مسئله اختلافات اين دو انديشمند اسلامى را در چه زمينه‏هايى مى‏دانيد و اصولاً چرا بايد دو شخصيت برجسته اين چنين با هم اختلاف داشته باشند؟
چنانكه اشاره كرديد من با هر دو شخصيت آشنايى ديرينه داشتم و با مرحوم دكتر شريعتى، از آن ايامى كه در مشهد دانشجو بود، دوست بودم و بارها و بارها ملاقات داشتم تا بعدها كه به اصرار مرحوم مطهرى به تهران و حسينيه ارشاد آمد و در دو سفر حج، همراه ايشان و مرحوم مطهرى جلسات طولانى در طول مدت سفر داشتيم و من هرگز بين اين دو شخصيت تضاد و دشمنى احساس نمى‏كردم بلكه اين دو با همكارى و همفكرى يكديگر، داشتند مقدمات تحول بنيادى فكرى جامعه ما را فراهم مى‏ساختند كه متأسفانه گروهى به بهانه‏هاى واهى در واقع براى بهره‏بردارى‏هاى خصوصى، بين اين دو متفكر اسلامى را بهم زدند...

... حتى، پس از استعفاى مرحوم مطهرى از حسينيه ارشاد، روزى در اطاقك دانشكده الهيات كه برادر آقاى سيد محمد مهدى جعفرى هم حضور داشت، عليرغم شايعه اختلاف عميق! بين اين دو شخصيت، مرحوم مطهرى ضمن تعريف و تمجيد از ويژگيهاى مرحوم دكتر شريعتى، گفت: دكتر نيز مانند ماها و همه افراد بشرى در آثار خود دچار اشتباهاتى شده است، ولى اين اشتباهات از نظر من آن مسائلى نيست كه امروزه بعضى‏ها مطرح مى‏سازند و درباره آن سر و صدا و جنجال بپا مى‏كنند. اشتباهات دكتر در زمينه‏هاى ديگرى است كه بايد با نقد علمى - فلسفى نه جنجال و هياهو، با آنها روبرو شد.

و بنظر من عمده‏ترين اختلاف نظر مطهرى با شريعتى در مسائلى از قبيل « فلسفه تاريخ » بود و استاد بعدها نظريه خود را در اين زمينه، بدون آنكه اشاره‏اى به دكتر بكند، در كتاب « جامعه و تاريخ » مطرح ساخته است و قبل از آن هم در كتاب « قيام و انقلاب مهدى » اشاراتى در اين زمينه دارد و شرح و بسط بيشتر آن در دروس « ماركس و ماركسيسم » و « فلسفه تاريخ » ايشان مطرح شده، خوشبختانه اين درسها از نوارها پياده شده و به چاپ رسيده است. در هر صورت اختلاف نظر بين دو انديشمند، بنظر من كاملاً طبيعى است و حتى ما در قم شاهد اختلاف نظر ايشان با استاد بزرگوار علامه طباطبائى بوديم و اين اختلاف نظر، هرگز از ديدگاه مطهرى موجب قهر و اختلاف شديد همه جانبه، نمى‏گرديد، ولى متأسفانه ما شاهد بوديم كه دشمنان، اين بار اختلاف دو انديشمند را بهانه قرار دادند و سپس استعفاى مرحوم مطهرى را هم پيراهن عثمان كردند و مسئله را به شكل دو جريان فكرى كاملاً « متضاد » در جامعه مطرح ساختند و بدين وسليه هر دو را كوبيدند كه همگان كم و بيش با چگونگى آن ماجراها آشنا هستند... و متأسفانه اين امر پس از انقلاب هم بنحو ديگرى ادامه يافته است!

گفتيد كه در حسينيه ارشاد هم با شهيد همكارى داشتيد، نوع آن همكارى چگونه بود و تا چه مدت ادامه‏يافت؟
همكارى من با حسينيه ارشاد كه نخست در چالهرز، در زير چادرى بزرگ جلسات آن برگزار مى‏شد، از شركت و حضور در آن آغاز شد و بعد با دعوت شهيد مطهرى براى نوشتن بحثى در كتاب معروف « محمد خاتم پيامبران » و همچنين شركت در هيئت علمى سفرهاى حج حسينيه ارشاد ادامه يافت و البته اين همكارى تا شهيد مطهرى حضور داشت، ادامه يافت ولى بعدها كه اختلاف عميق‏تر شد، و تبديل به جناح بندى گرديد، من ديگر با حسينيّه همكارى نداشتم و اين البته منافاتى با استمرار دوستى ما با مرحوم دكتر شريعتى نداشت .

اصولاً در اوائل تأسيس حسينيه ارشاد، صفاى خاصى در آن حكمفرما بود و مؤسسان و دوستان ديگر، صادقانه گامهاى بزرگى در نشر معارف اسلامى برمى‏داشتند و دعوت دكتر شريعتى هم براى ايراد سخنرانى، توسط خود شهيد مطهرى، پس از همكارى ايشان در تأليف كتاب « محمد خاتم پيامبران » انجام گرفت... اما متأسفانه به تدريج دشمنان اسلام با استفاده از ساده انديشى بعضى از مسؤلان حسينيه و با بكارگيرى نيرنگ‏هاى خاص خود، در عمل شهيد مطهرى و دكتر شريعتى را خواستند در مقابل هم قرار دهند و عليرغم تلاشهاى صادقانه و همه جانبه حضرت آقاى خامنه‏اى، جناب آقاى رفسنجانى و شهيد باهنر و بعدها آيت‏اللّه طالقانى و آقاى مهندس بازرگان، متأسفانه عملاً حسينيه ارشاد به تدريج به تعطيل كشانيده شد... تا آنكه بالاخره بطور رسمى بسته شد!

كتاب « محمد خاتم پيامبران » را شايد نسل جوان معاصر نخوانده باشند، ممكن است اين كتاب را معرفى‏كنيد؟
كتاب « محمد خاتم پيامبران » با پيشنهاد و اقدام شهيد مطهرى، بمناسبت آغاز پانزدهمين قرن بعثت نبوى توسط گروهى از انديشمندان و دانشمندان، نوشته شده و در دو مجلّد و جمعاً در 1232 صفحه در سال 1347 و 1348 از طرف حسينيه ارشاد، منتشر گرديد و من فكر مى‏كنم كه از عميق‏ترين و محققانه‏ترين كتابهايى است كه همواره مى‏تواند به عنوان مأخذ، مورد استفاده اهل تحقيق قرار گيرد. مؤلفان و نويسندگان مقالات كتاب عبارت بودند از: استاد علامه سيد محمد حسين طباطبائى، آيت‏اللّه سيد ابوالفضل مجتهد زنجانى، شهيد مرتضى مطهرى، آيت‏اللّه مرحوم سيد مرتضى شبسترى، استاد محمد تقى شريعتى، استاد شيخ محمد تقى جعفرى، استاد شيخ حسين نورى، شهيد دكتر محمد جواد باهنر، حضرت آقاى هاشمى رفسنجانى، استاد سيد غلامرضا سعيدى، دكتر على شريعتى، دكتر نصر، دكتر عبدالحسين زرين كوب، دكتر شهاب پور، مجتبى مينوى و اينجانب...

شهيد مطهرى از من خواست كه بحثى در معرفى جهان اسلام و نهضت‏هاى اسلامى معاصر و مشكلات دنياى اسلام تهيه كنم كه بنا به دلايلى كه در مقدمه بحث اشاره كرده‏ام، فقط بخش اول را توانستم بنويسم كه در جلد دوم كتاب صفحه 332 تا 374 چاپ شده است و خوشبختانه چاپ مستقل اين بحث اخيراً با اضافاتى، تحت عنوان « شناخت آمارى جهان اسلام » از سوى مركز بررسيهاى اسلامى قم منتشر شده است... در مقدمه چاپ جديد، من شرح بيشترى راجع به چگونگى درخواست استاد و تهيه مقاله نوشته‏ام .

به اختلاف فكرى شهيد مطهرى با علامه طباطبائى، اشاره كرديد، مى‏توانيد در اين زمينه هم كمى بيشترتوضيح دهيد؟
خوب همه مى‏دانيم كه شهيد مطهرى يكى از شاگردان مبرز علامه طباطبائى در علوم عقلى بود و ساليان دراز در نزد ايشان در قم تلمذ كرده بود و تا آنجا به ايشان احترام مى‏گذاشت كه وقتى نام علامه طباطبائى را مى‏برد، جمله « روحى فداه » را هم به دنبال آن مى‏آورد كه اين نشان دهنده عمق ارادت و اخلاص ايشان به استاد است. اما شهيد مطهرى با همين استاد در مسائل فلسفى اختلاف نظر داشت كه در توضيحات « اصول فلسفه و روش رئاليسم » قسمت هايى از آنها را مى‏توان ديد.

و خود مرحوم علامه طباطبائى نقل مى‏فرمود كه در مسئله « قوه و فعل » كه در كتاب اصول فلسفه مطرح شده، شهيد مطهرى اشكالاتى داشت كه چند بار در قم بحث كرديم ظاهراً قانع نشدند تا آنكه مرا به تهران بردند و يك هفته تمام در منزل ايشان ماندم و تمام اين مدت را به بحث پرداختيم تا ايشان قانع شد و بعد توضيحات خود را بر اين بحث نوشتند.

پس در عالم طلبگى اين نوع برخورد فكرى - علمى، دليل بر تضاد و اختلاف و مبارزه محسوب نمى‏شود. بلكه نشانگر آزادى بيان و انديشه در حوزه‏هاى علميه است و موجب تأسف است كه ما اختلاف نظر دو انديشمند را در مسائل فكرى يا فلسفى، حمل بر دشمنى يا غرض بنماييم...  بى شك آنهاييكه چنين فكرى مى‏كنند از صدق و صفاى طلبگى بدورند و اگر غرض سياسى نداشته باشند، بايد بگوييم اسير هواى نفسانى شده‏اند . شهيد مطهرى بعدها هم كه به قم مى‏آمد و به محضر استاد طباطبائى مى‏رسيد، همچون شاگرد، در كمال تواضع در خدمت ايشان مى‏نشست و البته فروتنى و تواضع علامه طباطبائى هم در همان اوجى قرار داشت كه در شأن عارفى واصل چون او بود...

بعد از شهادت مرحوم مطهرى، علامه طباطبائى در مصاحبه تلويزيونى، از شدت تأثر به گريه افتاد و نتوانست گفتار خود را تكميل كند و در مقدمه رساله خود: « حيات پس از مرگ » كه ترجمه آن در جلد اول « يادنامه استاد شهيد مرتصى مطهرى » آمده است از شهيد مطهرى چنين ياد كرده است:

بسمه تعالى
به ياد يك شخصيت علمى و فلسفى كه با درگذشت خود دنيايى را غرق تأسف و جهان فضل و دانش را با از ميان رفتن خود عزادار نمود. مرحوم مغفور مطهّرى كه دانشمندى بود متفكّر و محقق داراى هوشى سرشار و فكرى روشن و ذهنى واقع بين، تأليفاتى كه از خود به يادگار گذاشته و تحقيقاتى كه در اطراف مقاصد علمى و برهانى نگاشته و در لابلاى كتاب‏هايش به چشم مى‏خورد، اعجاب آور.  مرحوم مطهرى با تاريخ زندگى پرارزش و سعادت‏مند خود كه پر از تلاش علمى و تفكر فلسفى بود به شيفتگان علم و فلسفه پيغامى رسا و پرارزشى مى‏فرستد كه از كوشش و تلاش كمالى هرگز آرام ننشسته و مجاهده علمى و كمالى را هرگز فراموش نكنند و حيات خود را كه بهترين متاع انسانى است در بازار حقايق به حيات معنوى كه حيات عالى انسانى است و تا دنيا دنيا است بقاء ابدى دارد، تبديل كنند و در اين چند روز زندگى شيفته و فريفته شخصيت‏هاى ساختگى و خيالى نباشند. آرى يك راه باريكى كه يك مرد انديشمند به حقايق باز كند، براى وى حيات ابدى مى‏بخشد و از دنيا و مافيها ارزنده‏تر است.  محمد حسين طباطبائى
 
خاطره خاصى از استاد شهيد مطهرى نداريد؟
خاطرات خاص و جالبى از دوران آشنايى با استاد شهيد مطهرى دارم و طبيعى است وقتى انسان يك ربع قرن با كسى آشنايى و رفت و آمد داشته باشد دو سه بار هم در سفر حج، حداقل 25 روز، همراه وى باشد، خاطراتى هم داشته باشد و البته نمى‏توان همه آنها را در يك گفتگو بيان داشت .

به يك خاطره قديمى اشاره مى‏كنم و آن اينكه من از سال 1339 در مجله ماهانه « مكتب اسلام » سلسله مقالاتى درباره تاريخ جهان اسلام مى‏نوشتم. در بحث « عراق » به موضع جهادى علماى شيعه و نقش آنان در انقلاب ضد استعمارى بيشتر پرداخته بودم كه مورد توجه بزرگان از جمله شهيد آيت‏اللّه سيد محمد باقر صدر قرار گرفت و در اين باره در نامه‏اى از نجف ،از آن مقالات تقدير و تشكر كردند...، شايد نشر اين مقالات باعث شد كه آقاى دكتر محمدى؟ رييس وقت دانشكده الهيات، از من دعوت كند كه براى تدريس تاريخ جهان اسلام در دانشكده شركت كنم... در سفرى به تهران، به دانشكده الهيات رفتم. در داخل دانشكده با شهيد دكتر باهنر برخورد و موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم، اظهار خوشنودى كرد... بعد با شهيد دكتر مفتح كه در محوطه باز دانشكده با يكى دو دانشجو نشسته بودند و سرگرم گفتگو بودند، صحبت كردم، ايشان هم خيلى استقبال كرد و گفت از آقايان حوزه علميه قم هر چه بيشتر در دانشگاه حضور يابند، مفيدتر خواهد بود...

پس از آن به دفتر شهيد مطهرى رفتم. اطاقكى بود در گوشه‏اى از حياط دانشكده... وارد كه شدم ايشان مشغول تصحيح سوم كتاب حقوق زن در اسلام بود. چون به بى غلط بودن كتاب خيلى اهميت مى‏دادند و لذا، هميشه تصحيح نهايى كتاب را خودشان انجام مى‏دادند. در اطاق فقط جاى يك يا دو صندلى اضافى بود كه ملاقات كننده مى‏توانست بنشيند... پس از تعارفات با تعجب پرسيدند: چطور اين طرفها؟ قصه دعوت دكتر محمدى را گفتم؟... شهيد مطهرى عينك خود را برداشت و آهى كشيد گفت: من در مورد تدريس در دانشگاه تجربه‏اى دارم كه آنرا براى شما بازگو مى‏كنم، تصميم نهايى با خودتان... متأسفانه در دانشكده‏ها، 90% دانشجويان، فقط براى اخذ مدرك حضور پيدا مى‏كنند و لذا علاقه‏اى كه طلبه‏ها به درس و بحث دارند، از خود نشان نمى‏دهند و اين به شدت مرا رنج مى‏دهد. يعنى مى‏توانم بگويم كه وقت من به هدر مى‏رود و در اولين روزى كه مشكلات بر طرف شود به قم بر مى‏گردم تا با طلبه‏ها سر و كار داشته باشم كه دنبال ورقه و مدرك نيستند. از لحاظ مالى هم حقوقى كه پس از ساليان دراز من مى‏گيرم حدود چهار هزار تومان است، در حاليكه شاگرد من كه رساله‏اش را زير نظر من نوشته و من آنرا تصويب كرده‏ام، چون باصطلاح مدرك دارد! دو برابر من حقوق مى‏گيرد... اينهم از لحاظ در آمد مالى... در حاليكه من حساب كردم ديدم امسال حق‏التأليفى كه بابت كتابهايم گرفته‏ام، سه برابر كل حقوق سالانه من است با اين فرق كه كتابها مى‏مانند و درسها مشترى واقعى كمى دارد.

نكته سومى هم هست كه بايد به شما بگويم و آن اينكه بالاخره عده‏اى ما را دولتى! تلقى مى‏كنند با اينكه ما كارى با مقامات نداريم و در وادى ديگرى هستيم ولى بهرحال آخوند دانشگاهى خيلى مورد قبول مردم نيست، گرچه نيت او چيز ديگر باشد... من از شهيد مطهرى تشكر كردم و گفتم تجربه شما كافيست، در همان قم به طلبگى خود ادامه مى‏دهم!  يادم رفت بگويم كه مرحوم شهيد مطهرى چون مدرس تمام وقت بود. يك تخت كوچك هم در گوشه اطاقك خود جاى داده بود كه لااقل بتواند دقايقى بين صبح تا عصر، استراحت كند.

نكته تأسف انگيزى كه بايد به آن هم اشاره كرد اينست كه ايادى رژيم اصولاً علاقه‏اى به تدريس رسمى شهيد مطهرى در دانشگاه نداشتند و به شكلهاى گوناگون ايشان را زجر مى‏دادند... تا آنجا كه در سال 1343 كه بر اساس مصوبه‏اى، اساتيد غير رسمى ولى با سابقه دانشگاهها را به عنوان « دانشيار » پذيرفتند، نام شهيد مطهرى در ميان آنها نبود، در حاليكه بدون ترديد دانشمندترين و شايسته‏ترين افراد داراى شرايط مصوبّه بود.

قابل ذكر است كه فروزانفر، بعدها از شهيد مطهرى عذر خواهى كرده و گفته بود كه بخاطر شرايط سياسى نتوانسته است كه نام ايشان را هم جزء افراد داراى شرايط بياورد!! بى ترديد شهيد مطهرى والاتر از آن بود كه نيازى به اين قبيل عناوين ظاهرى داشته باشد، ولى رفتار مسئولين آنزمان، نشان مى‏دهد كه آنها تا چه حدودى به علم و فلسفه، دانشمند و فيلسوف ارزش قائل مى‏شدند... و سرانجام هم از شخصى بنام آريانپور را كه فردى ضد مذهب و لائيك بود، براى تدريس در دانشكده الهيات! دعوت كردند كه شهيد مطهرى به عنوان اعتراض استعفا كرد و يا بدون استعفاى رسمى، از شركت در دانشكده خوددارى نمود.

تأثير فقدان زودرس استاد شهيد مطهرى را چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟
فقدان استاد شهيد مطهرى پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، در واقع ضايعه جبران ناپذيرى در همه زمينه‏ها بود. هم در زمينه‏هاى سياسى - اجتماعى و هم در رابطه با مسائل علمى - فلسفى و بطور كلى مباحث عقيدتى و ايدئولوژيك...

با توجه به اين نكته كه شهيد مطهرى در همه مسائل و زمينه‏هاى فوق واقعاً صاحب نظر بود، نياز به وجود ايشان، در برنامه‏ريزيهاى پس از پيروزى انقلاب و تنظيم قوانين اسلامى براى اداره مملكت، بويژه در تدوين قانون اساسى كشور، كاملاً قابل درك بود و اين جمله امام، پس از شهادت مرحوم مطهرى كه « با شهادت اين فرزند برومند و عالم جاودان در اسلام لطمه‏اى وارد شد كه هيچ چيز جايگزين آن نيست... » مى‏تواند عمق فاجعه را نشان دهد و « اعلام عزاى عمومى» از طرف ايشان هم روشنگر بزرگى مقام شامخ مطهرى بود كه باز به گفته امام « در طهارت روح و قوت ايمان و قدرت بيان كم نظير بود ».

البته اين ضايعه كه ضربه‏اى دردناك بر انقلاب اسلامى ايران بود، باز بقول امام قدس سره، موجب افتخار نيز بود كه « چنين فرزند فداكارى در اسلام وجود داشت و دارد » و بدون ترديد، طبق باور خود شهيد مطهرى در كتاب شهيد: « هرگز امكان ندارد كه خون شهيد هدر برود. زيرا كه خون شهيد زمين را بارور مى‏سازد و از هر قطره آن، صدها و هزاران قطره ديگر توليد مى‏شود كه موجب جريان خون تازه در رگهاى امت مى‏گردد ». ما پس از اين شهادت ديديم كه براى تداوم انقلاب اسلامى ايران هزاران جوان مسلمان اين مرز و بوم عاشقانه جان خود را فدا كردند و عملاً اثبات نمودند كه بذر ايمان به ثمر نشسته و خون تازه همچنان در رگهاى اين امت جريان دارد... و تا اين باور و ايمان وجود دارد هرگز نبايد از توطئه‏هاى ابرقدرتها و ضد انقلاب و عناصر وابسته به شرق و غرب نگران بود.

به نظر شما ترور شهيد مطهرى يك اقدام تبهكارانه گروهى بود يا دستهاى جنايتكار دشمنان اسلام درپشت پرده كار مى‏كرده است؟
ترور شهيد مطهرى بنظر من كاملاً حساب شده بود. يك شخصيت برجسته اسلامى مورد اعتماد كامل حضرت امام، و ايدئولوگ انقلاب اسلامى، بى‏ترديد از ديدگاه دشمن، نخستين هدف مى‏توانست باشد... و همينطور هم شد و در ظاهر « گروهك فرقان » در شهادت استاد مطهرى نقش داشت، ولى در واقع « فرقان » آلت فعل و يا عاملى بيش نبود و شايد فقط نقش اجرايى در توطئه را عهده‏دار بود.  در بيانيه‏اى كه « فرقان » پس از شهادت مرحوم مطهرى منتشر ساخت ايشان را « همراه و همگام رژيم طاغوتى! » ناميد و علت ترور ايشان را « بدعت گذارى در دين و جعل اصطلاح دروغين ماترياليسم منافق »! قلمداد كرد. همكارى ايشان با رژيم قبلى، گويا تأليف كتاب محققانه و ارزشمند « خدمات متقاب
--------------------------------------------------------------------------------
1- مجموعه آثار شهيد مطهرى، ج اول، مقدمه « علل گرايش به ماديگرى » ص 441 و 442.
2- مجموعه آثار، ج 1، « عد ل الهى » صفحه 123 و 125.


تمامی حقوق سایت برای دفتر حفظ و نشر آثار و اندیشه های استاد سید هادی خسروشاهی (ره) محفوظ است