اشاره: استاد سيد هادى خسروشاهى، از محققان دير آشنا، يكى از همراهان قديمى استاد شهيد، حضرت آيتاللّه مرتضى مطهرى (ره) است كه سابقه آشنايىشان به 35 سال پيش باز مىگردد . به مناسبت سالگرد شهادت استاد و در هفته بزرگداشت آن فقيد بزرگ و اسطوره علم و فضيلت، گفتگويى با آقاى خسروشاهى صورت گرفت كه خاطرات زيادى از ايشان دارند كه اين خاطرات در واقع بخشى از تاريخ معاصر مااست. با اين يادآورى كه بحث حاضر، تنها گوشهاى از خاطرات ايشان را باز مىتاباند، گفتگوى تفصيلى با ايشان را به فرصتهاى آتى موكول مىكنيم . آنچه در پى از نظر گرامىتان مىگذرد، نتيجه اين گفتگوى كوتاه است . روزنامه « اطلاعات » 3/15/1370
در سالهاى پيش از پيروزى انقلاب اسلامى هم كه ايشان هفتهاى دو روز براى تدريس به حوزه قم مىآمدند، بيشتر با ايشان مأنوس بوديم اين دوران آثار علمى و پربارى از ايشان بيادگار دارد كه بعضى از آنها چاپ شده است. مانند: « درسهائى از نهج البلاغه »، « حركت و زمان »، « فلسفه تاريخ » و « ماركس و ماركسيسم » . در مورد چگونگى تفكر اجتماعى - سياسى شهيد مطهرى بايد گفت كه اين امر از چگونگى حضور علمى ايشان در صحنههاى مبارزات اجتماعى - سياسى بيشتر نمودار مىگردد. بنيان گذارى حسينيه ارشاد همراه تنى چند از صاحب فكران، تأليفات، مقالات و سخنرانيهاى ايشان در اجتماعات، بويژه در « جلسات ماهانه » و سپس حسينيه ارشاد مىتواند نشان دهنده چگونگى تفكر و عمق بينش اجتماعى - سياسى ايشان باشد .
در كلّ مىتوان گفت كه شهيد مطهرى معتقد بود كه « عمل سياسى » بدون « پشتوانه ايدئولوژيك » نتيجه مطلوب را نخواهد بخشيد و از اين نقطه نظر بود كه بموازات همكارى در فعاليتهاى مخفى سياسى، با سخنرانيهاى پر محتواى خود به روشنگرى جوانان مىپرداخت و با آثار علمى، فلسفى، اجتماعى در تداوم و تكامل اين روشنگرى مىكوشيد: و همانطور كه خود روزى بر من تعريف مىكرد، اگر وقت ايشان را، تدريس ساليان دراز در دانشكده الهيات آنزمان نمىگرفت، مىتوانست در خلق آثار علمى - فلسفى - اجتماعى بيشترى موفق شود .
در كار سياسى، شهيد مطهرى علاوه بر اينكه در اغلب جريانات، حضور كامل داشت، با توأم ساختن آن با پشتوانه كار ايدئولوژيك، بنظر من نقش مؤثرترى را ايفاء مىكرد و اين منتهاى ساده انديشى است كه ما فكر كنيم چون مرحوم مطهرى ساليان دراز در زندان رژيم طاغوت نماند! پس حضور عملى در صحنه سياسى و مبارزاتى نداشته است...بنظر من حضور عملى در مسائل سياسى، همگام با كار علمى، فلسفى و تحكيم پايههاى فكرى بمراتب مفيدتر واصولىتر از كار صرفاً سياسى است .
اصولاً تأثير و نقش شهيد مطهرى را در دراز مدت، مىتوانيم با كار فلاسفهاى چون « افلاطون »، « هگل » مقايسه كنيم. اين دو گر چه فيلسوف بودند و كار صرفاً فلسفى انجام مىدادند، ولى بخوبى مىدانيم كه انديشههاى افلاطون درباره حكومت و سياست موجب پيدايش حكومتها و مكتبهاى سياسى گرديد و يا فلسفه ماركسيسم كه در عمق يك فلسفه صرفاً سياسى است و همچنين نظام كمونيستى، از بطن فلسفه هگلى بيرون آمد... و بنظر من شهيد مطهرى هم در ايران، اين چنين نقش مهمى را بعهده داشت، گر چه ما بعلت همزمانى باايشان، ارزيابى دقيقى از اين امر تاكنون نكردهايم و هنوز هم « شعار سياسى » را بر « شعور سياسى »! ترجيح مىدهيم يا ملاك: « انقلابى بودن » را فقط در طول مدت زندانى بودن! افراد مىجوييم كه بنظر من اين يك نوع ساده انديشى و تبعيت از جو سازيهاى عاميانه است... اگر در روايت هست كه به « طول سجود » افراد نگاه نكنيد بلكه بر امانت و صداقت آنها بنگريد، در مبارزه هم « طول زندان » نبايد معيار « مبارز بودن » باشد بلكه تأثير و نقش افراد بايد ملاك داورى باشد .
بهر حال من در اثر كثرت معاشرت با شهيد مطهرى، گرچه هيچوقت توفيق شاگردى و حضور در كلاس درس ايشان را نيافتم، خود را « نوعى شاگرد » ايشان مىدانم و با توجه به اينكه ايشان تا آخر روحيه طلبگى را حفظ نمود و خود را يك سر و گردن برتر از ديگران فرض نمىكرد! جلسات دوستانه ايشان هم همواره آميخته با نوعى درس و افاضات علمى بود.
از ويژگيهاى شهيد مطهرى اهميت دادن به انديشه و تفكر بود. ايشان به مسئله « فكر » ارج مىنهاد و خود هم واقعاً يك متفكر بود و از هر موقعيتى هم براى نشر انديشه استفاده مىكرد و براى همين بود كه مىبينيم، متفكر و فيلسوفى مانند مطهرى كتاب « داستان راستان » را كه مجموعهاى از قصههاى واقعى است مىنويسد و عليرغم اعتراض دوستان معتقد مىشود كه « خود بزرگ نشان دادن » هنر نيست. نشر « هدف » مهم است چه در لباس داستان و چه در پوشش اصول فلسفه و روش رئاليسم!...
و دقيقاً از همين نوع انديشه برخاسته بود كه شهيد مطهرى هوادار بحث و گفتگو با هر گروه و فرقهاى بود. و خوب بخاطر دارم كه در همين رابطه، عليرغم مخالفت شديد بسيارى از دوستان، در مجله « زن روز » آن ايام، كه راهنمائىهاى بر « سر چهار راه » آن زشت ترين و بى شرمانهترين روشها را بر دختران و زنان ايران ارائه مىكرد. و در واقع زنان و دختران را بر سر چهار راهها مىكشانيد!، ايشان مقالاتى مىنوشت و معتقد بود كه بايد دلايل و مطالب ما در مجله خود آنها هم منتشر گردد، تا خوانندگان آنها بدانند كه ما چه مىگوئيم!...
باز بيادم هست كه در همين زمينه، ايشان در پاسخ اعتراض يكى از دوستان كه مىگفت: « مقالات شما باعث مىشود پاى « زن روز » به خانههاى مسلمانان هم باز شود و موجب فساد دختران جوان گردد »! گفتند: اگر خانوادههاى مسلمان با خواندن چند شماره « زن روز » فاسد بشوند، بايد در تربيت كامل آنها كوشيد و بايد باين نكته هم توجه داشت كه زن روز قبل از نشر مقالات من در تيراژى بالاى صد هزار منتشر مىگرديد، يعنى در ميان صد هزار خانواده ايرانى و اغلب مسلمان، راه دارد و من با نوشتن مقالاتى در اين مجله، حرفهاى خودمان را به ميان صد هزار خانواده مىبرم كه مسجد يا حسينيه نمىآيند.
بعد افزود: قرآن مجيد درباره مشركين مىفرمايد: لم يكن الذين كفروا من اهل الكتاب منفكين حتى تأتيهم البينه: اين آيه علاوه بر تفاسيرى كه شده معنى جالبى هم دارد و آن اينكه تا شما براى مشركين دليل و برهان نياوريد و با آنها به بحث آزاد ننشينيد، دست از كار و راه خود بر نمىدارند و اين خود دليل روشنى است كه قرآن به انديشه وگفتگوى همراه با دليل و برهان، اهميت مىدهد و آنرا جدى تلقى مىكند و در واقع طرح كردن يك موضوع به طرق استدلالى و منطقى، به تعبير قرآن مىتواند در جهت دادن به زندگى انسان، و تغيير مسير و كيفيت آن، عامل سازنده و اصلى باشد .
در اين مكتب تنها « هستى » اصيل و« چيستى »ها همه امور فرضى و اعتبارى است و اين اصل را مىتوان زير بناى فلسفه مزبور دانست. بر اين اساس حركت در نهاد و واقعيت اشياء وجود دارد و جهان به تمامى ذات خود در حركت است نه آنكه تحول و تغيير تنها در چگونگى عالم باشد . شهيد مطهرى در مباحث مختلف اين فلسفه صاحب نظريّات ابتكارى بود و براى نمونه مىتوان به مباحث وحدت و كثرت و مباحث علت و معلول در توضيحات اصول فلسفه مراجعه نمود.
نگرش شهيد مطهرى نسبت به انسان بر اساس اصل فطرت است، البته اين خود يك نكته قرآنى است. آنجا كه در سوره روم مىفرمايد: فاقم وجهك للدّين حنيفا فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدّين القيّم ولكن اكثر الناس لايعلمون (30-30) و استاد آنرا به عنوان يك اصل مهم فلسفى نسبت به انسان مطرح مىسازد واز آن برداشتى ويژه خويش دارد و كليه مسائل تربيتى و اخلاقى اعم از فردى و اجتماعى و بالاخره آنچه را كه مربوط به كمال فرد و جامعه انسان است، بر اين اساس تبيين و توجيه مىشود .
شهيد مطهرى عليرغم پيشينيان خود معتقد بود كه انسان در آغاز تولد از هيچگونه شناختى بنحو بالفعل برخوردار نيست بلكه بالقوه محض است ولى كمالات نهائى او بر اساس يك خط معينى بالقوه در نهاد او گذاشته شده است و چنين استعدادى را دارد كه در نهايت امر در صورتيكه تحت شرائط صحيح تربيتى قرار گيرد، به آن كمالات برسد. بر اساس اين تفكر كليه كمالات انسان اينگونه نيست كه از خارج دريافته باشد بلكه در هر مرحلهاى از كمال همان نهاد اوست كه رشد نموده و شكوفا گشته است. همچون بذر و هسته گل كه در اثر تربيت رشد مىنمايد و دسته گل مىگردد. ايشان معتقد بودند كه اين است معناى آنچه كه در فرهنگ اسلامى با كلمه فطرت از آن تعبير شده و البته نتايج و ثمرات زياد در فلسفه اخلاقى و نيز در جامعه شناسى بدست خواهد داد كه اينك جاى بحث آن نيست .
متأسفانه مرحوم مطهرى در زمان حيات خويش موفق نشد كه تمامى انديشه خود را مطرح كند و يا حتى آثار مكتوب خويش را آماده چاپ سازد، ولى پس از شهادت ايشان، برادرانى از شاگردان استاد با تشكيل « شوراى تنظيم آثار شهيد مطهرى » بر آن شدند كه آنها را جمع آورى و آماده طبع سازند و خوشبختانه تاكنون در اين زمينه نسبتاً موفق بوده و بخشهايى از آثار چاپ نشده استاد را در اختيار دانش پژوهان قرار دادهاند .
اجازه بدهيد در اين رابطه، مطلبى را كه ايشان خود نوشتهاند، نقل كنيم. شهيد مطهرى در مقدمه يكى از كتابهاى خود مىنويسد: « به ياد دارم كه از همان آغاز طلبگى كه در مشهد مقدمات عربى مىخواندم، فيلسوفان و عارفان و متكلمان - هر چند با انديشههاشان آشنا نبودم - از ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظرم عظيمتر و فخيمتر مىنمودند، تنها به اين دليل كه آنها را قهرمانان صحنه اين انديشهها مىدانستم. دقيقاً به ياد دارم كه در آن سنين كه ميان 13 تا 15 سالگى بودم در ميان آن همه علماء و فضلا و مدرسين حوزه علميه مشهد فردى كه بيش از همه در نظرم بزرگ جلوه مىنمود و دوست داشتم به چهرهاش بنگرم و در مجلس درسش بنشينم مرحوم آقا ميرزا مهدى شهيدى رضوى مدرس فلسفه الهى در آن حوزه بود، آن آرزو محقق نشد، زيرا آن مرحوم، در همان سالها( 1355 قمرى) درگذشت .
پس از مهاجرت به قم گمشده خود را در شخصيتى ديگر يافتم، همواره مرحوم آقا ميرزا مهدى را به علاوه برخى مزاياى ديگر در اين شخصيت مىديدم، فكر مىكردم كه روح تشنهام از سرچشمه زلال اين شخصيت سيراب خواهد شد. اگر چه در آغاز مهاجرت به قم، هنوز از مقدمات فارغ نشده بودم و شايستگى ورود به « معقولات » را نداشتم. اما درس اخلاق كه به وسيله شخصيت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته مىشد و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمى، مرا سرمست مىكرد. بدون هيچ اغراق و مبالغهاى اين درس مرا آن چنان به وجد مىآورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد، خودم را شديداً تحت تأثير آن مىيافتم. بخش مهمى از شخصيت فكرى و روحى من در آن درس، و سپس در درسهاى ديگرى كه در طى دوازده سال از آن استاد الهى فرا گرفتم انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و مىدانم. راستى كه او « روح قدس الهى » بود.
تحصيل رسمى علوم عقلى را از سال 23 شمسى آغاز كردم... در سال 29 در محضر درس حضرت استاد علامه كبير آقاى طباطبائى روحى فداه كه چند سالى بود به قم آمده بودند و چندان شناخته نبودند، شركت كردم و فلسفه بو على را از معظمله آموختم و در يك حوزه درس خصوصى كه ايشان تشكيل داده بودند نيز حضور يافتم. كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم، در آن مجمع پر بركت پايه گذارى شد... »(1) علاوه بر سرمستى و وجد از « درس معارف و سير و سلوك » امام، شهيد مطهرى در كتاب ديگرى، تحت عنوان: « خاطرهاى خوش و جاويد » مىنويسد: « يادم هست در زمانى كه در قم تحصيل مىكردم، يك روز خودم و تحصيلاتم و راهى را كه در زندگى براى تحصيل انتخاب كردهام ارزيابى مىكردم، با خود انديشيدم كه آيا اگر به جاى اين تحصيلات، رشتهاى از تحصيلات جديد رإ؛ّّ پيش مىگرفتم بهتر بود يا نه؟ طبعاً با روحيهاى كه داشتم و ارزشى كه براى ايمان و معارف معنوى قائل بودم اوّلين چيزى كه به ذهنم رسيد اين بود كه در آن صورت وضع روحى و معنوى من چه مىشد؟ فكر كردم كه الآن به اصول توحيد و نبوت و معاد و امامت و غيره ايمان و اعتقاد دارم و فوق العاده اينهارا عزيز مىدارم، آيا اگر يك رشته از علوم طبيعى و يا رياضى و يا ادبى را پيش گرفته بودم چه وضعى داشتم ؟
بخودم جواب دادم كه اعتقاد به اين اصول و بلكه اساساً روحانى واقعى بودن وابسته به اين نيست كه انسان در رشتههاى علوم قديمه تحصيل كند. بسيارند كسانى كه از اين تحصيلات محرومند و در رشتههاى ديگر تخصص دارند، امّا داراى ايمانى قوى و نيرومند هستند و عملاً پرهيزكار و احياناً حامى و مبلغ اسلامند و كم و بيش مطالعات اسلامى هم دارند، و احياناً ممكن بود من هم در آن رشتهها بر زمينههائى علمى براى ايمان خود دست مىيافتم بهتر از آنچه اكنون دست يافتهام.
آن ايّام تازه با حكمت الهى اسلامى آشنا شده بودم و آنرا نزد استادى كه بر خلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته صرفاً يك سلسله محفوظات نبود، بلكه الهيات اسلامى را واقعاً چشيده و عميقترين انديشههاى آنرا دريافته بود و با شيرينترين بيان آنها را بازگو مىكرد مىآموختم، لذت آنروزها و مخصوصاً بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطرههاى فراموش ناشدنى عمر من است.
در آنروزها با همين مسئله كه آن ايام با مقدمات كامل آموخته بودم، قاعده معروف الواحد لا يصدر منه الا الواحد را آنطور كه يك حكيم درك مىكند درك كرده بودم (لااقل بخيال خودم) نظام قطعى و لايتخلف جهان را با ديده عقل مىديدم، فكر مىكردم كه چگونه سؤالاتم و چون و چراهايم يك مرتبه نقش بر آب شد؟ و چگونه مىفهمم كه ميان اين قاعده قطعى كه اشياء را در يك نظام قطعى قرار مىدهد و ميان اصل لا مؤثر فى الوجود الا اللّه منافاتى نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا مىدهم، يعنى اين جمله را مىفهميدم كه الفعل اللّه و هو فعلنا و ميان دو قسمت اين جمله تناقضى نمىديدم اگر بين الامرين برايم حل شده بود. بيان خاص صدرالمتألهين در نحوه ارتباط معلول با علّت و مخصوصاً استفاده از همين مطلب براى اثبات قاعده الواحد لا يصدر منه، الا الواحد فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده و بوجد آورده بود. خلاصه يك طرح اساسى در فكرم ريخته شده بود كه زمينه حل مشكلاتم در يك جهان بينى گسترده بود، در اثر درك اين مطلب و يك سلسه مطالب ديگر از اين قبيل، به اصالت معارف اسلامى اعتقاد پيدا كرده بودم، معارف توحيدى قرآن و نهجالبلاغه و پارهاى از احاديث و ادعيه پيغمبر اكرم « صلى اللّه عليه و آله و سلم » و اهل بيت اطهار را در يك اوج عالى احساس مىكردم.
در اين وقت فكر كردم ديدم كه اگر در اين رشته نبودم و فيض محضر اين استاد را درك نمىكردم و همه چيز ديگرم چه از لحاظ مادى و چه از لحاظ معنوى ممكن بود بهتر از اين باشد كه هست، همه آن چيزهايى كه اكنون دارم داشتم و لااقل مثل و جانشين و احياناً بهتر از آن را داشتم، امّا تنها چيزى كه واقعاً به خود آنرا و نه جانشين آنرا داشتم همين طرح فكرى بود با نتايجش الآن هم بر همان عقيدهام ».(2)
پس بدين ترتيب اساتيدى چون امام خمينى و علامه طباطبائى، نقش عظيمى در تكوّن شخصيت علمى - معنوى شهيد مطهرى داشتند، و با اينكه شهيد مطهرى، چگونگى استفاده از درس معارف در محضر اساتيد خود را توضيح نمىدهد، ولى تعبيراتى كه آورده است نشان از مريدى و مرادى دارد و بهرحال چون مشرب فلسفى شهيد مطهرى، همان حكمت متعاليه ملا صدرا بود و اين كتب نقطه تلاقى فلسفه و عرفان و اوج قله معارف اسلامى است، نمىتوان استاد شهيد را بر كنار از بخش اصلى اين مكتب كه مشهودات واشراق باطنى است بدور دانست و اغلب هواداران اين فلسفه از حاج ملاهادى سبزوارى گرفته تا علامه طباطبائى، خود عارف كامل و سالك و اصل بودند .
... اينكه مىبينيم شهيد مطهرى اين فلسفه را در چهار چوب فلسفى محض مطرح مىكند، اين امر در واقع مكتسب از روش استاد علامه طباطبائى است، زيرا كه اهل علم مىدانند كه علامه طباطبائى اهل سير و سلوك بود و از شاگردان برجسته مرحوم قاضى و آقا ميرزا جواد آقا ملكى بود، ولى اغلب آثار فلسفى چاپ شده ايشان استدلالى خالص و فلسفه محض است و البته جلسات درس عمومى ايشان نيز چنين بود، ولى در جلسات خصوصى شاگردان رشته عرفان عملى، استاد جلوهاى ديگر داشت . امام خمينى هم تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، در مجالس درس عمومى، از ورود در مسائل عرفانى و مطرح ساختن حقايق معارف اسلامى خوددارى مىكرد، ولى پس از انقلاب اسلامى، هم اجازه داد كه آثار مخطوط عرفانى ايشان منتشر گردد و هم در تفسير سوره حمد كه از تلويزيون پخش مىشد، ناگفتنىها را گفت و اسرار هوايدا كرد تا آنجا كه سرانجام گفت:
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم همچو منصور خريدار سر دار شدم
و يا آنكه نامه زندگى را به ساغر ختم كرد:
به ساغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه به پير صومعه برگو، ببين حسن ختامم را
بهر حال من در مورد شهيد مطهرى معتقدم كه ايشان از كشف مشهودات باطنى و اسرار الهى، بدلايل خاصى خوددارى مىكرد، در حاليكه بطور جدّى تا آخر عمر در اين زمينه هم كنجكاو بود و يا به تعبير ديگر مشغول تحقيق و پى جوئى بود و هر كجا اسمى از اهل سير و سلوك مىشنيد، بسراغ او مىرفت ، و براى همين منظور چند بار به من گفت كه مىخواهد اخوى مرا ملاقات كند و سرانجام هم با اشتياق فراوان به ديدار برادر بزرگم مرحوم آيتاللّه حاج سيد احمد خسرو شاهى كه از شاگردان برجسته و مبرز مرحوم آيتاللّه حائرى و آيتاللّه خوانسارى بود و در مدت اقامت در حوزه علميه قم اهل سير و سلوك بود، شتافت و از حضور در جلسه و حتى گفتگو با ايشان در مسائل عرفانى بوضوح لذت برد و حالت جذبه و شوق به او دست داد... اين گرايش در اواخر عمرش اوج بيشترى گرفته بود و با اينكه سعى و كوشش در پنهان كردن آن داشت، ولى رنگ رخساره خبر مىداد از سر ضمير...
و چگونگى حسن ختام ايشان را همسر شهيد مطهرى بر من تعريف كرد. ايشان مىگفت: مرحوم استاد اهل تهجّد بود ولى چند شب قبل از شهادت، آقاى مطهرى زودتر از موقع، ناگهان از خواب بيدار شد. حالت عجيبى داشت پرسيدم چه خبر شده است؟ نخست چيزى نفرمود، بعد كه من اصرار كردم، گفتند: من الان حضرت رسول را در خواب ديدم. جلو آمدند و مرا بغل كردند و سپس صورت مرا بوسيدند و من هم اكنون گرمى و حرارت بوسه حضرت را در صورتم احساس مىكنم... و بعد افزودند: بنظرم رسيد كه حضرت از من دعوت كردند و يا از كارم رضايت دارند... و چند روز بعد، به شهادت رسيدند و خواب ايشان تعبير شد .
در مورد كيفيت مبارزه سيد، شهيد مطهرى گفت: سيد در بلاد اهل سنت بسراغ حكومتها و يا خود مردم مىرفت، چون مىدانست كه وابستگى علماى اهل سنت به حاكميت امكان مبارزه مستقيم را از آنها سلب كرده است اما در مورد علماى شيعه اعتقاد داشت كه چون اينها وابستگى ندارند و همواره نهاد مستقلى بودهاند، براى همين، هميشه با مردم بودهاند و از طريق اينها مىتوان به مبارزه قدرتها و حكومتها رفت و از اينجا بود كه مىبينيم براى مبارزه با استبداد واستعمار، به علماى بزرگ و مراجع شيعه نامه مىنوشت و در روشنگرى آنان مىكوشيد. با اينكه خود سيد دچار گرفتارى و تبعيد و سرانجام زندان عملى بابعالى شد، ولى بذرى را كه پاشيده بود، در ميان ملتهاى مسلمان و در هر كجا بنحوى به ثمر رسيد .
پس از اين گفتگو، من در ديدار بعدى، دو سندى را كه در مورد تلمّذ سيد جمال الدين در نجف اشرف ونزد مرحوم آخوند ملا حسين قلى همدانى درجزينى و آشنايى و دوستى وى با آقا سيد احمد حائرى تهرانى، بدست آمده بود، به ايشان نشان دادم، خيلى شگفت زده شده و گفتند: بنظر من اين بُعد از زندگى سيد جمال الدين، از مهمترين ابعاد در زندگى وى محسوب مىشود و من تعجب مىكنم كه چرا تا كنون تحقيق جامعى در اين زمينه به عمل نيامده است... چون تلمّذ در مكتب انسان ساز آخوند ملا حسين قلى كه در واقع شخصيت واقعى سيد را ساخته است، مهمترين عنصر در اين زمينه بايد به حساب آيد.
بعدها شهيد مطهرى در كتابى كه بنام: « بررسى اجمالى نهضتهاى اسلامى در صد سال اخير » از ايشان بچاپ رسيده است، ضمن نقل مطالبى از كتاب استاد محيط طباطبائى و كتاب « اسلام و علم » ترجمه اينجانب، به اين نكته اشاره كرده و مىگويد: « اين بنده از وقتى كه به اين نكته در زندگى سيد پى بردم، شخصيت سيد در نظرم بعد ديگر و اهميت ديگرى پيدا كرد. » البته من اخيراً تحقيقى در اين زمينه بعمل آوردهام كه در شماره اول فصل نامه « تاريخ و فرهنگ معاصر » چاپ قم منتشر شده است .
... حتى، پس از استعفاى مرحوم مطهرى از حسينيه ارشاد، روزى در اطاقك دانشكده الهيات كه برادر آقاى سيد محمد مهدى جعفرى هم حضور داشت، عليرغم شايعه اختلاف عميق! بين اين دو شخصيت، مرحوم مطهرى ضمن تعريف و تمجيد از ويژگيهاى مرحوم دكتر شريعتى، گفت: دكتر نيز مانند ماها و همه افراد بشرى در آثار خود دچار اشتباهاتى شده است، ولى اين اشتباهات از نظر من آن مسائلى نيست كه امروزه بعضىها مطرح مىسازند و درباره آن سر و صدا و جنجال بپا مىكنند. اشتباهات دكتر در زمينههاى ديگرى است كه بايد با نقد علمى - فلسفى نه جنجال و هياهو، با آنها روبرو شد.
و بنظر من عمدهترين اختلاف نظر مطهرى با شريعتى در مسائلى از قبيل « فلسفه تاريخ » بود و استاد بعدها نظريه خود را در اين زمينه، بدون آنكه اشارهاى به دكتر بكند، در كتاب « جامعه و تاريخ » مطرح ساخته است و قبل از آن هم در كتاب « قيام و انقلاب مهدى » اشاراتى در اين زمينه دارد و شرح و بسط بيشتر آن در دروس « ماركس و ماركسيسم » و « فلسفه تاريخ » ايشان مطرح شده، خوشبختانه اين درسها از نوارها پياده شده و به چاپ رسيده است. در هر صورت اختلاف نظر بين دو انديشمند، بنظر من كاملاً طبيعى است و حتى ما در قم شاهد اختلاف نظر ايشان با استاد بزرگوار علامه طباطبائى بوديم و اين اختلاف نظر، هرگز از ديدگاه مطهرى موجب قهر و اختلاف شديد همه جانبه، نمىگرديد، ولى متأسفانه ما شاهد بوديم كه دشمنان، اين بار اختلاف دو انديشمند را بهانه قرار دادند و سپس استعفاى مرحوم مطهرى را هم پيراهن عثمان كردند و مسئله را به شكل دو جريان فكرى كاملاً « متضاد » در جامعه مطرح ساختند و بدين وسليه هر دو را كوبيدند كه همگان كم و بيش با چگونگى آن ماجراها آشنا هستند... و متأسفانه اين امر پس از انقلاب هم بنحو ديگرى ادامه يافته است!
اصولاً در اوائل تأسيس حسينيه ارشاد، صفاى خاصى در آن حكمفرما بود و مؤسسان و دوستان ديگر، صادقانه گامهاى بزرگى در نشر معارف اسلامى برمىداشتند و دعوت دكتر شريعتى هم براى ايراد سخنرانى، توسط خود شهيد مطهرى، پس از همكارى ايشان در تأليف كتاب « محمد خاتم پيامبران » انجام گرفت... اما متأسفانه به تدريج دشمنان اسلام با استفاده از ساده انديشى بعضى از مسؤلان حسينيه و با بكارگيرى نيرنگهاى خاص خود، در عمل شهيد مطهرى و دكتر شريعتى را خواستند در مقابل هم قرار دهند و عليرغم تلاشهاى صادقانه و همه جانبه حضرت آقاى خامنهاى، جناب آقاى رفسنجانى و شهيد باهنر و بعدها آيتاللّه طالقانى و آقاى مهندس بازرگان، متأسفانه عملاً حسينيه ارشاد به تدريج به تعطيل كشانيده شد... تا آنكه بالاخره بطور رسمى بسته شد!
شهيد مطهرى از من خواست كه بحثى در معرفى جهان اسلام و نهضتهاى اسلامى معاصر و مشكلات دنياى اسلام تهيه كنم كه بنا به دلايلى كه در مقدمه بحث اشاره كردهام، فقط بخش اول را توانستم بنويسم كه در جلد دوم كتاب صفحه 332 تا 374 چاپ شده است و خوشبختانه چاپ مستقل اين بحث اخيراً با اضافاتى، تحت عنوان « شناخت آمارى جهان اسلام » از سوى مركز بررسيهاى اسلامى قم منتشر شده است... در مقدمه چاپ جديد، من شرح بيشترى راجع به چگونگى درخواست استاد و تهيه مقاله نوشتهام .
و خود مرحوم علامه طباطبائى نقل مىفرمود كه در مسئله « قوه و فعل » كه در كتاب اصول فلسفه مطرح شده، شهيد مطهرى اشكالاتى داشت كه چند بار در قم بحث كرديم ظاهراً قانع نشدند تا آنكه مرا به تهران بردند و يك هفته تمام در منزل ايشان ماندم و تمام اين مدت را به بحث پرداختيم تا ايشان قانع شد و بعد توضيحات خود را بر اين بحث نوشتند.
پس در عالم طلبگى اين نوع برخورد فكرى - علمى، دليل بر تضاد و اختلاف و مبارزه محسوب نمىشود. بلكه نشانگر آزادى بيان و انديشه در حوزههاى علميه است و موجب تأسف است كه ما اختلاف نظر دو انديشمند را در مسائل فكرى يا فلسفى، حمل بر دشمنى يا غرض بنماييم... بى شك آنهاييكه چنين فكرى مىكنند از صدق و صفاى طلبگى بدورند و اگر غرض سياسى نداشته باشند، بايد بگوييم اسير هواى نفسانى شدهاند . شهيد مطهرى بعدها هم كه به قم مىآمد و به محضر استاد طباطبائى مىرسيد، همچون شاگرد، در كمال تواضع در خدمت ايشان مىنشست و البته فروتنى و تواضع علامه طباطبائى هم در همان اوجى قرار داشت كه در شأن عارفى واصل چون او بود...
بعد از شهادت مرحوم مطهرى، علامه طباطبائى در مصاحبه تلويزيونى، از شدت تأثر به گريه افتاد و نتوانست گفتار خود را تكميل كند و در مقدمه رساله خود: « حيات پس از مرگ » كه ترجمه آن در جلد اول « يادنامه استاد شهيد مرتصى مطهرى » آمده است از شهيد مطهرى چنين ياد كرده است:
به يك خاطره قديمى اشاره مىكنم و آن اينكه من از سال 1339 در مجله ماهانه « مكتب اسلام » سلسله مقالاتى درباره تاريخ جهان اسلام مىنوشتم. در بحث « عراق » به موضع جهادى علماى شيعه و نقش آنان در انقلاب ضد استعمارى بيشتر پرداخته بودم كه مورد توجه بزرگان از جمله شهيد آيتاللّه سيد محمد باقر صدر قرار گرفت و در اين باره در نامهاى از نجف ،از آن مقالات تقدير و تشكر كردند...، شايد نشر اين مقالات باعث شد كه آقاى دكتر محمدى؟ رييس وقت دانشكده الهيات، از من دعوت كند كه براى تدريس تاريخ جهان اسلام در دانشكده شركت كنم... در سفرى به تهران، به دانشكده الهيات رفتم. در داخل دانشكده با شهيد دكتر باهنر برخورد و موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم، اظهار خوشنودى كرد... بعد با شهيد دكتر مفتح كه در محوطه باز دانشكده با يكى دو دانشجو نشسته بودند و سرگرم گفتگو بودند، صحبت كردم، ايشان هم خيلى استقبال كرد و گفت از آقايان حوزه علميه قم هر چه بيشتر در دانشگاه حضور يابند، مفيدتر خواهد بود...
پس از آن به دفتر شهيد مطهرى رفتم. اطاقكى بود در گوشهاى از حياط دانشكده... وارد كه شدم ايشان مشغول تصحيح سوم كتاب حقوق زن در اسلام بود. چون به بى غلط بودن كتاب خيلى اهميت مىدادند و لذا، هميشه تصحيح نهايى كتاب را خودشان انجام مىدادند. در اطاق فقط جاى يك يا دو صندلى اضافى بود كه ملاقات كننده مىتوانست بنشيند... پس از تعارفات با تعجب پرسيدند: چطور اين طرفها؟ قصه دعوت دكتر محمدى را گفتم؟... شهيد مطهرى عينك خود را برداشت و آهى كشيد گفت: من در مورد تدريس در دانشگاه تجربهاى دارم كه آنرا براى شما بازگو مىكنم، تصميم نهايى با خودتان... متأسفانه در دانشكدهها، 90% دانشجويان، فقط براى اخذ مدرك حضور پيدا مىكنند و لذا علاقهاى كه طلبهها به درس و بحث دارند، از خود نشان نمىدهند و اين به شدت مرا رنج مىدهد. يعنى مىتوانم بگويم كه وقت من به هدر مىرود و در اولين روزى كه مشكلات بر طرف شود به قم بر مىگردم تا با طلبهها سر و كار داشته باشم كه دنبال ورقه و مدرك نيستند. از لحاظ مالى هم حقوقى كه پس از ساليان دراز من مىگيرم حدود چهار هزار تومان است، در حاليكه شاگرد من كه رسالهاش را زير نظر من نوشته و من آنرا تصويب كردهام، چون باصطلاح مدرك دارد! دو برابر من حقوق مىگيرد... اينهم از لحاظ در آمد مالى... در حاليكه من حساب كردم ديدم امسال حقالتأليفى كه بابت كتابهايم گرفتهام، سه برابر كل حقوق سالانه من است با اين فرق كه كتابها مىمانند و درسها مشترى واقعى كمى دارد.
نكته سومى هم هست كه بايد به شما بگويم و آن اينكه بالاخره عدهاى ما را دولتى! تلقى مىكنند با اينكه ما كارى با مقامات نداريم و در وادى ديگرى هستيم ولى بهرحال آخوند دانشگاهى خيلى مورد قبول مردم نيست، گرچه نيت او چيز ديگر باشد... من از شهيد مطهرى تشكر كردم و گفتم تجربه شما كافيست، در همان قم به طلبگى خود ادامه مىدهم! يادم رفت بگويم كه مرحوم شهيد مطهرى چون مدرس تمام وقت بود. يك تخت كوچك هم در گوشه اطاقك خود جاى داده بود كه لااقل بتواند دقايقى بين صبح تا عصر، استراحت كند.
نكته تأسف انگيزى كه بايد به آن هم اشاره كرد اينست كه ايادى رژيم اصولاً علاقهاى به تدريس رسمى شهيد مطهرى در دانشگاه نداشتند و به شكلهاى گوناگون ايشان را زجر مىدادند... تا آنجا كه در سال 1343 كه بر اساس مصوبهاى، اساتيد غير رسمى ولى با سابقه دانشگاهها را به عنوان « دانشيار » پذيرفتند، نام شهيد مطهرى در ميان آنها نبود، در حاليكه بدون ترديد دانشمندترين و شايستهترين افراد داراى شرايط مصوبّه بود.
قابل ذكر است كه فروزانفر، بعدها از شهيد مطهرى عذر خواهى كرده و گفته بود كه بخاطر شرايط سياسى نتوانسته است كه نام ايشان را هم جزء افراد داراى شرايط بياورد!! بى ترديد شهيد مطهرى والاتر از آن بود كه نيازى به اين قبيل عناوين ظاهرى داشته باشد، ولى رفتار مسئولين آنزمان، نشان مىدهد كه آنها تا چه حدودى به علم و فلسفه، دانشمند و فيلسوف ارزش قائل مىشدند... و سرانجام هم از شخصى بنام آريانپور را كه فردى ضد مذهب و لائيك بود، براى تدريس در دانشكده الهيات! دعوت كردند كه شهيد مطهرى به عنوان اعتراض استعفا كرد و يا بدون استعفاى رسمى، از شركت در دانشكده خوددارى نمود.
با توجه به اين نكته كه شهيد مطهرى در همه مسائل و زمينههاى فوق واقعاً صاحب نظر بود، نياز به وجود ايشان، در برنامهريزيهاى پس از پيروزى انقلاب و تنظيم قوانين اسلامى براى اداره مملكت، بويژه در تدوين قانون اساسى كشور، كاملاً قابل درك بود و اين جمله امام، پس از شهادت مرحوم مطهرى كه « با شهادت اين فرزند برومند و عالم جاودان در اسلام لطمهاى وارد شد كه هيچ چيز جايگزين آن نيست... » مىتواند عمق فاجعه را نشان دهد و « اعلام عزاى عمومى» از طرف ايشان هم روشنگر بزرگى مقام شامخ مطهرى بود كه باز به گفته امام « در طهارت روح و قوت ايمان و قدرت بيان كم نظير بود ».
البته اين ضايعه كه ضربهاى دردناك بر انقلاب اسلامى ايران بود، باز بقول امام قدس سره، موجب افتخار نيز بود كه « چنين فرزند فداكارى در اسلام وجود داشت و دارد » و بدون ترديد، طبق باور خود شهيد مطهرى در كتاب شهيد: « هرگز امكان ندارد كه خون شهيد هدر برود. زيرا كه خون شهيد زمين را بارور مىسازد و از هر قطره آن، صدها و هزاران قطره ديگر توليد مىشود كه موجب جريان خون تازه در رگهاى امت مىگردد ». ما پس از اين شهادت ديديم كه براى تداوم انقلاب اسلامى ايران هزاران جوان مسلمان اين مرز و بوم عاشقانه جان خود را فدا كردند و عملاً اثبات نمودند كه بذر ايمان به ثمر نشسته و خون تازه همچنان در رگهاى اين امت جريان دارد... و تا اين باور و ايمان وجود دارد هرگز نبايد از توطئههاى ابرقدرتها و ضد انقلاب و عناصر وابسته به شرق و غرب نگران بود.